داستان سکسی با دختر عمه خوشگل و کونی خودم

Серпень 10, 2009 at 3:50 pm 2 коментарів

سلام
من حسینم و الآن 18 سالمه و سوم ریاضیم…
من در یک شهرستان کوچک زندگی می کنم (حالا بمونه کجا!) قبل از هرچیز بگم که این داستان قسمت سکسیش خیلی زیاد نیست و سعی کردم عین حقیقت باشه و حتی یک جمله بهش اضافه نکنم:
من تازه رفته بودم کلاس اول راهنمایی! تو اون دوران هنوز فیلم سوپر ندیده بودم چه برسه فکر کس کردن به سرم بزنه و هنوز به بلوغ نرسیده بودم و من بودم یه کیر کوچیک.
من اون موقع ها با چندتا از همکلاسی هام با هم ور میرفتیم و یه جورایی حال می کردیم. خوب بگذریم بریم سر داستان اصلی…
بنده یه دختر عمه دارم به نام راضیه که اون زمون که من کلاس اول راهنمایی بودم اون سوم راهنمایی بود.
و اما در مورد راضیه: راضیه دختری بود سفید، یه کم تپل مپل و انصافا خوشکل. او خیلی دختر حشرییه (اینو اون زمونا نمی دونستم بعدا فهمیدم) ما دو تا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و روابطمون خیلی خوب بود و مثل دو تا دوست واقعی بودیم برای هم.
من اصلا به بدنش فکر نمی کردم اون زمون چون هنوز زیاد از این چیزا حالیم نبود، یه روز خونواده ی ما و خونواده ی راضیه با هم خونه مادربزرگ برای شام دعوت بودبم. طبق معمول من با راضیه تو اتاق صحبت می کردیم که بهم گفت حوصلم داره سر میره.
منم بهش گفتم منم همین طور چی کار کنیم؟
گفت: من میگم بیا یه بازی بکنیم.
گفتم چه بازی؟
گفت نمی دونم، دکتربازی خوبه؟!
گفتم آخه این بازی واسه بچه هاس یکی ببینه زشته.
بالاخره با اصرار او قبول کردم .
رفتیم تو یه اتاق خالی که یه تخت هم داشتو بهم گفت: من دکترم تو هم مثلا بیماری. منم قبول کردم. منو خوابوند و بهم گفت: خوب حسین آقا چتونه؟
منم گفت: یه خورده دلم درد می کنه.. لباسمو بالا زد و یه خورده شکممو مالید. دیدم داره کم کم دستش پایین میره و دستاش یه خورده داره می لرزه….. آروم دستشو گذاشت روی کیرم من چشامو بستم و کیرم آروم آروم راس کرد. البته یادمه خیلی کوچیک بود، یه خورده اونو از رو شلوار مالوند و منم حسابی حال کردم. خواست که شلوارمو از پام بیرون بیاره که یهو از بیرون صدا زدن: بچه ها بیاین شما بخورین. راضیه بهم گفت: خوب برای امروز بسه ادامشو فردا….
اون شب تموم شد و دو روز بعد اونا اومدن خونه ی ما. او سریع اومد تو اتاق من و در رو بست و بدون مقدمه کیرمو گرفت، و منو پرت کرد رو تخت و شلوارمو خواست بکشه پایین که من جلوشو گرفتم و گفتم می ترسم بیرون بفهمن… ولی اون با زور شلوارمو پایین کشید و یه ده دقیقه ای با کنجکاوی بسیار با اون بازی می کرد . حالا که یادم میاد می بینم اصلا من کنجکاو نبودم ببینم کس چیه و چه شکلیه؟؟؟!!!
چند هفته گذشت و روابطمون به این شکل تبدیل شد و هر چند روز که هم رو می دیدیم سریع با کیر من ور می رفت ولی او اصلا لخت نمی شد! یه روز بهم زنگ زد که حسین به بهونه درس کردن کامپیوتر بیا خونه ما… منم چند تا سی دی ور داشتم و راه افتادم. خونه ی اونا با خونه ما زیاد فاصله نداشتن. وارد خونه که فهمیدم که تنهاس و دیگه تا ته ماجرا رو خوندم. سریع منو برد تو اتاقش شروع کرد به لخت کردن من. این بار کامل من لخت شده بودم و احساس خجالت می کردم و او هم که این موضوع رو متوجه شد لباس خودش رو بیرون آورد. واااااای چی می دیدم دو تا پستون خوش فرم و سفیییید آویزون. با دیدن اونا یه حسی توم جریان پیدا کرد و نا خودآگاه شروع کردم به خوردن اونا. این بار خلاف همیشه او اول با کیرم بازی نکرد بلکه من پدر پستوناشو در آوردم ولی چون اصلا این کارو بلد نبودم زود خسته شد و دیگه نذاش ادامه دم.
بهم گفت: می خوای ببینی من به جای کیر چی دارم؟
گفتم: خوب معلومه کس داری؟
ولی کس چیه فقط از زبون دوستام اسمشو شنیده بودم. نه عکسی نه فیلمی و نه هیچ چی… این شد که خودم شلوارشو پایین کشیدم و همچنین شرتشو. کسش خیلی پشمالو بود و من کسشو خوب نمی دیدم.
من حدود یه دقیقه با کنجکاوی تمام به کسش زل زدا بودم که او دستمو گرفت و به کسش مالید احساس خوبی داشتم. اون روز کلی با هم ور رفتیم، پستوناشو می خوردم کسشو می مالوندم لب می گرفتیم و اونم حسابی با کیرم ور می رفت….
این ماجرا تا چند ماه ادامه داشت، جوری که با هم قرار گذاشتیم بعد از مدرسه (که مدرسه هر دومون نزدیک خونه مادربزرگ بود) بریم به خونه مادربزرگمون. و اونجا حالی به حولی…….
این قضیه دیگه برام عادی شده بودم. اون دوران هیچ کدوم از دوستام کسو از نزدیک ندیده بود و من از همه جلوتر بودم.
بعد از گذشت چند ماه نمی دونم چی شد که یهو به یه چشم به هم زدن دیدم سال دوم دبیرستان هستم.
بله، من الان دوم دبیرستان بودم و از چند سال پیش که با راضیه سکس داشتم تا الان اصلا سکس نداشتم و اصلا بهش حتی فکر هم نمی کردم. دیگه دوران بلوغم بود و احساس می کردم خیلی شهوتیم و در کل حالم خیلی بد بود و هفته ای چند مرتبه جلق می زدم و از این کار خیلی خوشم میومد.
خیلی به کس احتیاج داشتم ولی همون طور که گفتم من در یک شهرستان کوچیک زندگی می کنم و تو این خراب شده هیچ غلطی نمیشه کرد. (البته یه خورده بی عرضگی خودمه). یه مرتبه یاد دوران بچگیم(اول راهنمایی) افتادم و دختر عمم راضیه. او الآن تهران درس می خوند (دانشکده) رفتم تو فکر باورم نمی شد که من قبلا باهاش سکس داشتم.
فکر می کردم شاید خواب بوده ….ولی نه… اصلا چی شد یه مرتبه همه چی تموم شد…اصلا یادم نمیومد….. دیگه تمام فکرم راضیه بود… منی که یه شاگرد ممتاز بودم و درسم عالی بود با افت شدید تحصیلی مواجه شدم (معدل اول دبیرستان:19:80 و معدل دوم: 18:12). همش فکر می کردم چه جوری به یادش بیارم و بهش بفهمونم که من الان بهش نیاز دارم…
کاری از دستم بر نمیومد. او تهران بود و من اینجا ….. با جلق زدن خودمو ساکت کردم تا تابستون که قرار شد با خانواده برم تهران، از خوشبختی من قرار شد که راضیه هم که چند تا از وسایلشو تهران جا گذاشته بود با ما بیاد و زود برگرده…. خیلی خوشحال شدم. به خودم گفتم اگه قراره کاری بکنم این بهترین موقعیته.
بالاخره روز موعود فرا رسید. من و راضیه عقب نشستیم و بابا و مامان هم جلو.
سعی می کردم خودمو بهش بچسبونم و تو خواب سرمو روی پاهاش می ذاشتم و ….
رسیدیم تهران رفتیم خونه یکی از فامیلامون. راضیه هم دوران دانشجویی شبا اونجا تلپ بود. شب اول که نتونستم کاری بکنم. رفتار راضیه با من جوری بود که اصلا انگار هیچ چی بین ما نگذشته و این کارو برای من سخت تر می کرد. بالاخره شب دوم فرا رسید….. من جامو یه متری راضیه انداختم. و سعی کردم خوابم نبره یه ساعتی گذشت و کاملا به بدن راضیه خیره شده بودم. چه هیکلی داشت. اصلا قابل مقایسه با سوم راهنماییش نبود. خیلی حالم بد بود دلو زدم به دریا و بالشتمو چسبوندم به بالشت او و خیلی آروم لبمو گذاشتم رو پیشونیش. خیلی آروم جوری که بیدار نشه. قلبم با چنان سرعتی می زد که می ترسیدم راضیه از صداش بیدار بشه. یه خورده شجاع تر شدم و دستمو آروم گذاشتم روی پستونش دکمه بالای پیرهنشو باز کردم یه سوتین مشکی دیدم داشتم می مردم. دیگه نمی فهمیدم که دارم چی کار می کنم. دستی که آروم رو پستونش بود رو یه خورده محکم تر فشار دادم که یهو از خواب پرید و با جیغ خیلی بلندی که کشید بابام بیدار شد و پرید تو اتاق. من که شهوت از سرم پریده بود و حسابی خودمو خیس کرده بودم گفتم: هیچ چی راضیه خر و پف می کرد خواستم بیدارش کنم که ترسید و جیغ زد. بالاخره بابام رفت و راضیه بلند شد و رفت تو یه اتاق دیگه….. اعصابم شدیدا خورد بود. به خودم گفت اصلا بی خیال همون جلق خودمون رو بزنیم بهتره، کی کس می خواد! گرفتم خوابیدم. ولی خوابم نمی برد بعد از چند ساعت به زور خواب رفتم. صبح با صدای راضیه: لنگه ظهره نمی خوای پاشی. از خواب بیدار شدم. روم نمی شد تو صورت راضیه نگاه کنم. موقع نهار سر میز راضیه روبه روی من نشسته بود و هی بهم لبخند می زد و می گفت دیشب چی کار می کردی؟ باهام چی کار داشتی؟ و…..
داشت جلوی همه آبرومو می برد. منم چرت و پرت جوابشو دادم و سریع غذامو تموم کردم و رفتم بیرون تو خیابون با بچه ها…
بعد از ظهر اومدم خونه دیدم راضیه تنهاس و داره وسایلشو جم و جور می کنه. بهش گفتم: بقیه کجان؟ تو داری چی کار می کنی؟
گفت: همه رفتن بیمارستان ملاقات یکی از فامیلا و منم چون باید صبح زود برم خونه موندم تا کارامو تموم کنم. با شنیدن این که قرار بود فردا بره خیلی ناراحت شدم و به زمین و زمان فحش می دادم.
رفتم پیشش نشستم و بهش گفتم: راضیه می خوام یه چیزی بگم، ناراحت نمی شی؟
گفت:نه هر چی می خوای بگو…..
– آخه روم نمیشه
– مگه چی میخوای بگی
– چی حدس می زنی؟
– با دوس دخترت حرفت شده؟
– دوس دخترم کجا بود بابا
زد زیر خنده و گفت: خاک بر اون سر بی عرضت کنن. حالا چی می خوای بگو، اگه روت نمیشه بنویس
– فکر خوبیه
یه کاغذ برداشتم و خواستو داشتم براش می نوشتم که ملت ریختن تو خونه (بابا و مامان و عمو و…..)
خیلی حالم کیری شد.
راضیه اومد کاغذ رو ازم بگیره. ولی من بهش گفتم: نه من پشیمون شدم.
ولی با زور ازم گرفت و رفت که بخونه…
با خودم گفتم الآن آبرومو می بره. (آخه بعضی وقتا که به کلش می زنه هر کاری ممکنه بکنه)
عمو و بابا و بقیه رفتن دوباره بیرون.
حالا تو خونه من بودم و راضیه و مامانم .
مامانم رفت پای تلفن که بابا مامانش صحبت کنه (هر وقت بخواد باهاش صحبت کنه حداقل 45 دقیقه طول میشکه). منم داشتم با بی حوصلگی کانالو عوض می کردم. راضیه اومد تو پذیراییی و یه نگاه بهم کرد و بلند خندید و خواست یه چیزی بگه ولی نتونست از بس داش می خندید. بعد از چند دقیقه اومد نزدیک من و گفت تو اتاق منتظرم و رفت تو اتاق…
خشکم زده بود به اندازه ای خوشجال بودم که حد و اندازه نداشت. بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم تو اتاق. خیالم از بابت مامانم راحت بود……
به خودم می گفتم: تا 5 دقیقه دیگه داری کس راضیه رو لییس می زنی. دیگه مثل 5 سال پیش نبود. من الآن کلی فیلم سوپر دیده بودم و کلی داستان و خاطره خونده بودم.
رفتم تو اتاق دیدم راضیه رو صندلی نشسته و یه صندلی هم رو به روش گذاشته. ازم خواست بشینم
منم نشستم روبه روش. دستشو گذاشت رو شونم و بهم گفت: ببین حسین من مثل خواهر بزرگ تر تو می مونم، اگه باحات راحتم واسه اینه که من و تو با هم بزرگ شدیم و تو رو برادر خودم می دونم. من نامتو پاره می کنم و به کسی هم نمی گم. و فرض می کنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده…..
من فکر کردم داره مثل همیشه مزه میندازه و منو دس میندازه. واسه همین صورت بردم تا نزدیک تا ازش لب بگیرم که محکم یه سیلی بهم زد. خیلی محکم…. اشک تو چشمام جمع شد……… بهم گفت: احترام خودتو نگه دار عوضی…….. همه چی دور سرم می چرخید. راضیه پاشد و رفت بیرون…….
دو ساعت تمام اونجا نشستم و خشکم زده بود و تو فکر بودم.
چرا همچین کاری رو کزد؟؟
از اون روز تا الآن من باهاش قهرم و روابطمون به صورت خیلی محسوسی تیره شده.
همه فامیل هم متوجه شدن.
بلی دوستان این بود خاطره من و دختر عمه نامردم
بعد از اون ماجرا من کلی در موردش تحقیق کردم و فهمیدم که او تهران حسابی خلاف شده و چندتا دوس پسرم داره و حتی بعضی شبا اونجا می خوابه….
آخه چرا باید دختری که به این همه آدم حال میده به من که اولین خاطره سکسیمون باهم بوده نده؟؟؟

نظر شما چیه؟
فرستنده: حسین

Entry filed under: Aگی همجنس بازی, فیلم سکسی, فیلتر شکن, كليپ پرده بکارت, من و منشي شركت, من و پريود خواهرم, منو خالم, من، ستاره و ریحانه, مجله سکسی, داستان های خانوادگی و فامیلی, داستان های سکس فامیلی, داستان های سکسی, داستان های سکسی (همسایه), داستان سکسی و عکس خفن, داستان سکسی کس, داستانهای خفن سکسی, سكس سكسي كون كوني كس لب عقب جلو, سکس به زور, سکس با خاله, سکس ضربدری. Tags: , , , , , , , , .

داستان سکسی هنوز در سفر هستم ! داستان سکسی عروسی و من و عمو کیر کلفت

2s коментарів Add your own

  • 1. ali  |  Серпень 28, 2009 о 12:34 am

    از روزي كه برادرم به زندان افتاده بود بيشتر كارهاي خونه ي زن داداش رو من بر عهده گرفته بودم برادرم بخاطر حمل مواد مخدر 10 سال حبس داشت و حدود دو سالشو گذرونده بود .زن داداشم زيبا و جذاب بود و خبرهاي ناجور از روابط خارج از خانواده او داشتم با اينكه او سعي داشت به من هم پا بده اما من نميخواستم با او حشر و نشري داشته باشم و براي اين كار هم دليل داشتم دليل مهم
    ترم اين بود كه در اون موقع من بد جوري دلم در هواي سيما دختر همون زن يعني دختر برادرم بود
    سيما 16 سال داشت و بي اندازه زيبا بود اندام سكسي او منو از خود بيخود كرده بود. باسن و سينه هاش برجسته و روي فرم بود . مواقعي كه با هم بوديم معمولا شوخي ميكرديم بيشتر اين شوخي ها توام بود با لمس كردن اندامش . بارها اونو از پشت گرفته بودم و يقين دارم از زير شلوار كير نيم خيز و در مواقعي سفت شده منو احساس كرده بود . اين شوخي ها گم گم ما رو به جايي رسونده بود كه وقتي براي هم مسج ميفرستاديم بيشتر جوكها حول وحوش كير و كوس و كون بود و وقتي كنار هم بوديم انگار اين جوكها برامون چيز عادي بود . من از سيما حدود ده سالي بزرگتر بودم اما هنوز نتونسته بودم ازدواج كنم . حياط خونه برادرم 300 متري وسعت داشت و اون گوشه حياط داداشم
    چهارديواري ساده اي براي خودش ساخته بود كه بتونه راحت و دور از چشم بچه هاش دود و دمي بكنه . امكانات اين چهارديواري بدك نبود . جاي خواب و دو پنجره نسبتا كوچيك با پرده داشت و دري ورودي كه قابل چفت وبست بود خلاصه جايي بود دنج و معمولا كسي مزاحمت نميشد . شبهايي كه من خونه داداشم ميموندم توي همين چهارديواري ميخوابيدم .
    يه روز صبح كه من وسيما با ماشين من به بازار ميرفتيم حرف مادر سيما پيش اومد سيما كه هميشه منو با اسم كوچيك صدا ميكرد گفت در اين دو سال كه بابا زندون بوده مامان خيلي سختي كشيده گفتم از چه نظر ميگي من كه نگذاشتم كارهاي سخت رو اون انجام بده گفت نه منظورم چيز ديگه ايه به هر حال اون زنه و به محبت شوهرش نياز داره گفتم آره درسته اما زن داداش مشكلي نداره سيما گفت
    چرا مشكله گفتم سيما اگه يه چيزي بهت بگم ناراحت نميشي گفت نه گفتم خوب ممكنه مامانت دوست پسري چيزي داشته باشه كه از نظر محبت كم نياره خنده اي كرد وگفت خوب مامان خوشگله ممكنه
    اين كارو بكنه پرسيدم مگه چيزي ميدوني گفت نه بابا دارم حدس ميزنم گفتم اصلا ولش كن تو خودت چي دوست پسر داري با خنده هميشگيش گفت اي بابا من همش 16 سالمه دوست پسر ميخوام چكار
    گفتم دهه نشد اگه نداشته باشي نيم عمرت فناست اگه بلد نيستي دوست پسر پيدا كني تا من فوت وفنشو يادت بدم خنديد وگفت اي بابا گير دادي ها بعد از چند لحظه مكث پرسيد واقعا دوست پسر پيدا كردن فن مخصوصي لازم داره گفتم بهه فكر كردي به همين آسونيه گفت خوب چطوري ميخواي يادم بدي گفتم شرط داره گفت شرطش چيه گفتم اولا اين رازه فقط من و تو بايد بدونيم دوما روش هاي
    عملي داره بايد عملا اونا رو ياد بگيري گفت مثلا چه اعمالي گفتم مثل بغل كردن بوسيدن ادا و اطوار و اين جور چيزا با خنده گفت ديوونه ميخواي بوسيدن رو چه جوري يادم بدي لابد بايد لب رو لب بگذاريم ! گفتم خوب چه اشكالي داره مگه من وتو نميتونيم هم ديگه رو ببوسيم گفت آخه ……..
    گفتم آخه ماخه نداره اگه هستي بگو هستم اگه هم نيستي دختر براي ما زياده لحظاتي منو با لبخند نگاه كرد و بعد پرسيد خوب حالا بايد كجا و كي اين آموزشها رو شروع كنيم گفتم از همين امشب و
    توي چهارديواري . با عجله گفت نه بابا نميشه مامانو چيكارش كنيم گفتم اون با من . تمام روز خدا خدا ميكردم زود شب بشه . خلاصه شب شد و سيما به وسيله مسج به من اطلاع داد كه مامانش خوابيده ساعت حدود 5/1 شب بود كه از زير پرده پنجره چهارديواري ديدم سيما پاورچين داره به اين سمت حياط مياد . سيما خوب ميدونست اون شب اگه بياد من كونشو پاره ميكنم ولي اومد . وقتي داخل شد فوري در اتاق رو چفت كردم و دست سيما رو گرفتم وسط اتاق توي تاريك روشنايي ايستاده و رو در رو بغلش كردم و كمرش رو كمي بالاتر از باسن گرفتم گونه هاي داغش رو بوييدم
    و بعد آروم بوسيدم سيما آروم بود و كمي لرزش داشت از روي شلوارش باسنش رو آروم آروم لمس كردم باور نميشد عجب كوني داشت گوشتي اما سفت لبهام رو روي گردنش بردم اول بوييدم بعد يواش يواش بوسيدم لرزشش بيشتر شده بود او هنوز به هيچ كجاي بدن من دست نزده بود فقط تسليم بود لبهام رو روي لبهاش گذاشتم و يواش مكيدم اونو برگردوندم تا به كونش مسلط باشم چون ميدونستم كه نميتونم سيما از جلو بكنم پس بايد از كون آماده اش ميكردم با لبهام پشت گردنش رو بوسيدم براي اولين بار به خودش پيچيد حس كردم الان سيما آماده است كه روي زمين بخوابه و من
    از خجالت كونش در بيام . اونو خوابوندم و او هم خوابيد سفتي كيرم رو از روي پيژامه روي چاك كونش گذاشتم دقايق كوتاه همين جوري مالشش دادم بعد بلند شدم و شورت و شلوار خودم رو در آوردم و روي باسن سيما خوابيدم آروم دستش رو گرفتم و طوريكه كيرم رو لمس كنه اونو توي دستش گذاشتم چند بار اونو آروم فشار داد توي گوشش گفتم ميخواي با كونت اونو لمس كني جوابي نداد گفتم سكوت معني اش مشخصه نيم خيز شدم و شلوار و شورت سيما رو پايين كشيدم سفيدي كونش رو از توي تاريكي هم ميشد ديد . كيرم رو لاي پا درست وسط كونش گذاشتم و شروع كردم به تلمبه زدن . با انگشت ترم سوراخ كون سيما رو خيس كردم برخلاف انتظارم سوراخ كونش بزرگتر از معمول بود وقتي به راحتي كيرم توي سوراخش رفت و سر وصداي چنداني هم از سيما در نيومد تازه فهميدم سيما دست چندمه و بارها اونو از كون گاييدن . اما به روش نياوردم و تا دم دماي صبح دو مرتبه ديگه كردمش .

    Відповідь
  • 2. mohammad  |  Вересень 2, 2009 о 10:38 am

    salam
    age momkene dastane khanevadegi vasam mail kon
    dastanet khob boood.
    mamnunam
    dostdaret:mohammad

    Відповідь

Напишіть відгук

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Змінити )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Змінити )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Змінити )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Змінити )

Connecting to %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


بهترین ایمیل های سکسی در ایمیل شما عکس فیلم کوس کون کیر خفن!

چنان که مایل به ارسال
داستان های سکسی بدون خطر فیلتر شدن به ایمیل خود هستید روی آدرس زیر کلیک کنید و
سپس ایمیل خود را وارد کنید

 
کلیک کنید

با وارد کردن ایمیل
خود، شما هر روز ایمیل های بسیار حاوی عکس فیلم و داستان سکسی دریافت می کنید! لذت
را با ما تجربه کنید

RSS خرید پستی فروشگاه لوزارم آرایشی زیور آلات

  • Відбулась помилка — схоже, що канал не працює. Спробуйте ще раз.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 256 other followers

%d блогерам подобається це: