Posts filed under ‘داستان های سکسی’

دیشب – سکس مامان با بابا

دیشب

از آشپزخونه اومدم بيرون و مثله هميشه دراز کشيدم جلوی تلويزيون.اصلا حاله خوابيدن نداشتم.حوصلم خيلی سر رفته بود.شروع کردم با کانالهای تلويزيون بازی کردن.فکر فردا مدرسه هم ديگه داشت حسابی حالمو بهم ميزد همين جور که داشتم تلويزيون نگاه ميکردم يهو ديدم آخ جون يه برنامه ای که خيلی دوسش دارم شروع شده.منم پا شدم نشستم که خوب بتونم ببينم.تقريبا پنج دقيقه نگذشته بود که مامان از دور داد زد:پاشو مسواک بزن بايد بخوابی که فردا صبح دوباره پدر من در نياد بيدارت کنم.اينو که گفت انگار دنيا رو سرم خراب شده.گفتم: بابا خواب چيه٫بذار ببينم ديگه.يهو بابا از اونور داد زد.منو چرا صدا ميکنی! پاشو برو بخواب٫آفرين.من اولش جدی نگرفتم.ولی وقتی ديدم مامان اومده جلوی تلويزيون وايساده فهميدم که انگار بايد جدی برم بخوابم.خودم رو کلی کج و کوله کردمو درو ديوار رو گرفتو و پا شدمو رفتم مسواک بزنم.از دستشويی که اومدم بيرون يذره با دقت توجه کردم ديدم عجب بويی مياد.يکم بيشتر دقت کردم ديدم عجب بوی کرمی مياد.من که نفهميدم اين بوی غليظ ماله چيه و از کجا مياد رفتم تو اتاقم که بخوابم.يذره گذشت مامان اومد که بوس شب بخير بده من بخوابم که ديدم وااای اين بوی عجيب غريب از مامان مياد.تمام بدنش اون بو رو ميداد.مخصوصا وقتی که دولا شد منو بوس کنه ديدم اين بو ۱۰ برابر شده.چراغ رو خاموش کرد و شب بخير گفت و در رو آروم بست و رفت.منم هم اعصابم از اين خورد شده بود که چرا زوری بايد بخوابم و هم اينکه اين بو خيلی برام سوال شده بود که علتش چيه.تو همين فکرها بودم که چشمامو خيلی آروم بستم و خوابم برد.دقيقا نميدونم چقدر گذشته بود که يهو با يه صدايی از خواب بيدار شدم.چشمامو يکم بازو بسته کردم.دو تا نفس عميق خود به خود کشيدمو سعی کردم دوباره بخوابم.اينبار داشت آروم آروم خوابم ميبرد که ديدم يه صدايهايی داره مياد.يذره با دقت گوش دادم.خواب نميديدم.يه صدايی مثله اين بود که انگار يکی داره دردش مياد و آخو اوخ ميکنه.يکم فکر کردم ببينم چيکار بايد کنم.پاشدم رو تخت نشستم.هم ميترسيدم از اينکه اين صدا چيه و از کجا داره مياد نصفه شبی و هم اينكه نميدونستم چيکار بايدکنم.۳-۴ دقيقه گذشت که تصميم گرفتم هر جوری شده ببينم اين صدا ماله چيه.تا اومدم از جام پاشم ديدم يهو صدا قطع شد.منهم که ديدم صدا قطع شده پشيمون شدمو نشستم دوباره.دوتا دستامو به هم فشار ميدادم و همش فکر ميکردم.خيلی سريع صدا دوباره شروع شد.همش آخو اوخ بود.زود پا شدم برم از اتاق بيرون ببينم چه خبره.تخت رو دور زدم و به دم در اتاق رسيدم.لای در اتاقو يکم باز کردم ديدم از اينجا هپچی معلوم نيست.بيشتر از همه ميخواستم بدونم اين صدا ماله کيه.آروم آروم جلوتر رفتم.بعد فهميدم هر چی به اتاق مامان اينا نزديک تر ميشم صدا هم بيشتر ميشه.ديگه از کنجکاوی نميدونستم چيکار کنم. به دم در اتاقشون که رسيدم اول تصميم گرفتم از توی سوراخ کليد ببينم اون تو چه خبره.با دقت که اون تورو نگاه کردم ديدم بـــله صدا داره از اونجا مياد و اون بوی کرم هم از اونجا بود.تختشون داشت تکون تکون ميخورد.روی تخت رو که نگاه کردم ديدم انگار دو نفر زيره پتو دارن کشتی ميگيرن.پتو قلمبه شده بود و زيرش هی بالا پايين ميرفتن.اول ترسيدم و پپشونيم واقعا خيس شده بود ولی خيلی سريع اون حس کنجکاويم دوباره بهم غلبه کرد.از پشته در صداها خوب و واضح نبود.خيلی دوست داشتم ببينم دقيقا چه خبره. اول خواستم برگردم تو اتاقم و داد بزنم بگم مامان آب ميخوام ولی نظرمو عوض کردم و تصميم گرفتم لای درو آروم باز کنم که بتونم اون تورو خوب ببينم.خيلی ميترسيدم که يوقت منو نبينن.حتی نفسم رو تو سينم حبس کردم و خيلی يواش لای درو باز کردم.جوری که قشنگ بتونم چشمامو تو اتاق بچرخونم و همه چيز رو ببينم.اول که فقط تونستم لبه تختو ببينم ولی وقتی قشنگ روی تختو نگاه کردم از تعجب سرجام خشکم زد.ديگه صدا رو خيلی واضح ميشنيدم.هم صدای بابا و هم صدای مامان بود که هر دوتاشون داشتن آخو اوخ ميکردن.مامان به بابا ميگفت:آخ جون٫بيشتر بکن تو٫وای وای.ميخوام ميخوام همشو ميخوام.مامان همش داد ميزد:وای چه کيفی ميده٫دوست دارم٫خوشم مياد٫همشو بکن تو٫داره دردم مياد.بابا اصلا چيزی نميگفت فقط چنبار شنيدم که گفت:لاشو بيشتر باز کن ميخوام جرت بدم.داشتم اينارو ميديدمو ميشنيدم که نميدونم چرا خود به خود ماله من بزرگ شد.اصلا نميدونم چی شد که ماله خودمو با يکدست گرفتم و هی بالا پايينش ميکردم.خيلی خوشم ميومد.تو اين حين بودم که يهو بابا به مامان گفت:برگرد ميخوام از کون بکنمت.اينو که گفت من شاخ دراوردم.آخه بابا با کون مامان چيکار داره.آخه کون مامان به چه درد بابا ميخوره.اصلا اينا چرا لخت شدن رفتن زيره پتو به هم چسبيدن.خيلی دوست داشتم ميتونستم زيره پتو رو هم ببينم.ماله من ديگه خيلی بزرگ شده بود و هرچی بيشتر با دستم ميمالوندمش بيشتر خوشم ميومد.لای درو يذره بيشتر باز کردم که بتونم حداقل با دوتا چشمام ببينم.پايين تخت رو که نگه کردم پاهای مامان رو ديدم که تا رونش لخته.پاهای بابا رو هم ديدم که اونم لخت و لای پای مامانه و هی خودشونو بالا پايين ميکنن.تو همون لحظه که من داشتم پاهای سفيد و لخت مامانو ميديدم و ماله خودمو بيشتر ميمالوندم يهو ديدم مامان به بابا گفت:تو دراز بکش من بشينم روش.من اصلا نميفهميدم اينا چی ميگن و اين چيزا يعنی چی.همش فکر ميکردم مامان رو چی ميخواد بشينه ! بابا پاشو
از لای پای مامان ورداشت.همش منتظر بودم که اين پتوی لعنتی برای يک لحظه هم که شده بره کنار من كه بتونم زيره پتو رو ببينم چه خبره.همينطور هم شد.مامان که اومد پاشه پتو رفت کنار.مامانو ديدم که لخت لخته و داره اونجای بابا رو ميخوره.چون دولا شده بود من قشنگ تونستم از پشت ببينمش.لای پشتش قشنگ باز شده بود.اول يه سوراخ کوچولو بود که دورش يکم مو داشت.يه ذره پايين تر يه خط ۳-۴ سانتی ديدم که لاش کامل باز شده بود.يه چيزاييم از لای خطش زده بود بيرون.خيلی خوشگل بود.سوراخ عقب و سوراخ اونجای مامانو قشنگ ميديدم.همينطور که داشت ماله بابا رو ميخورد کمرشو تکون ميداد و اونجاش هی بازو بسته ميشد.انگار دوست داشت يه چيز بزرگ دراز تا ته بره توش.بعد بابا يکم بلند شد نشست که دستش به اونجای مامان برسه.اول با پشت مامان حسابی بازی کرد.بعد کم کم يکی از انگشتاشو کرد تو سوراخ عقب مامان.مثله اينکه مامان خيلی خوشش ميومد با سوراخ عقبش بازی کنن آخه خودشو برد يکم بالاتر که دست بابا بيشتر بهش برسه.بعد بابا اون انگشتشو از سوراخ عقب مامان دراورد و با ۴ تا انگشت همون دستش از پشت با اونجای مامان بازی ميکرد.با انگشت کوچيکش و انگشت اشارش اول لای اونجای مامانو باز کرد بعد دو تا انگشت وسطشو يهو کرد اونتو.مامان ديگه داشت ملحفه رو چنگ ميزد و همش اسم اونجای بابا رو مياورد.بعد بابا آروم آروم هر ۴ تا انگشتشو تا ته کرد تو اونجای مامان.و هی انگشتاشو می چرخوند.مامان هم برای اينکه انگشتهای بابا بيشتر بره تو ٫قمبلش رو بيشتر داد بيرون که لای پاش قشنگ باز بشه.بابا با اون يکی دستش هی ميزد به زيره باسن مامان و چون باسن مامان يکم گوشتالو بود هی ميلرزيد.بعد بابا سرشو خم کرد و اونجای مامانو هی ليس ميزد براش.مامان که ديد اينجوريه خودش با دستهاش لای پاشو تا آخر باز کرد که هم اونجاش باز تر بشه و بيشتر بزنه بيرون و هم بابا بتونه راحت تر براش بخوره.مامان هی آخو اوخ ميکرد و ميگفت:جون٫چه خوب اونجامو ميخوری٫بخور بخور.بزار برات بازش کنم و با اون دستش سينشو گرفته بود تو مشتش و ميمالوند.مثله اينکه مامان خيلی خوشش ميومد لخت باشه و لای پاشو باز کنه و يکی همه جاشو دستمالي کنه و اونجاشو براش باز کنه و بخوره.بعد مامان دوباره قمبلشو داد بيرون و شروع کرد ماله بابارو خوردن.من دوباره اونجاشو ديديم.سوراخ عقب و سوراخ جلوش و باسنش قشنگ به طرف من باز شده بود.وای اونجاش که از لای پاش زده بود بيرون منو داشت ديونه ميکرد.يکم مو داشت و خطش قشنگ معلوم بود.توش صورتی بود.خيلی دوست داشتم منم برم جلو و آروم اروم با اونجاش بازی کنم.ميدونستم که خوشش مياد.يهو مامان دولاتر شد و بابا پتو رو کشيد روش.من ديگه چيزی نتونستم ببينم تا اينکه يک لحظه تونستم ببينم که مامان کاملا لخته و پاشده و لای پاهاشو باز کرده که بشينه روی اونجای بابا،من فقط يک لحظه تونستم لای پای مامانو ببينم دوباره.همون خطه بود که دورش مو داشت و لاش تقريبا صورتی بود که قلمبه هم زده بود بيرون.وقتی مامان نشست رو بابا پتو رو کشيدن رو خودشون ولی سينه های مامان هنوز بيرون بود يکيش.من تا حالا دوسه بار سينه هاي مامانو لخت ديده بودم ولی اينبار فرق داشت.بابا با يه دستش سينه مامانو گرفته بودو فشار ميداد.دوباره آخو اوخه مامان بلند شد.هی ميگفت:جون٫خوشم مياد٫کلفته٫داره پارم ميکنه.و بابا هم هی مامانو مينداخت بالا پايين.مامان روبابا خوابيد و سينه هاشو به سينه بابا چسبوند و اينبار ديگه پتو رو كامل کشيدن رو خودشون.من ديگه هيچی نتونستم ببينم بغير از اينکه مامان زيره پتو هی تکون ميخوره و آخو اوخش ديگه به داد و فرياد تبديل شده بود.منهم فقط داشتم ماله خودمو با دستم هی محکمتر ميمالوندم.اصلا نميدونستم چرا اينقدر خوشم ميومد اينکارو بکنم.هی داشتم سعی ميکردم نگاه کنم ببينم که شايد پتو دوباره بره کنار و من بتونم اون زيرو ببينم.مخصوصا اون صحنه ای که لای پای مامانو ديدم.خيلی دوست داشتم اون خط لای پاشو که دورش هم يکم مو داشت دوباره بتونم ببينم.تو اين فکرو حال هواها بودم و به صدای داد و فرياد مامان گوش ميدادم که همش ميگفت:‌آخ جون٫بکن منو ٫خوشم مياد٫جرم بده …داشتم به اينا گوش ميدادم که سرم گيج رفت و خودبخود چشمامو بستم.نميدونستم چی شدم يهو.فقط احساس کردم که ماله من خيس شده.خيلی آروم از دم در اتاق فاصله گرفتم.ميخواستم برم تو دستشويی ولی تريسدم که يوقت اونا بفهمن من اونجا بودم.برای همين خيلی آروم برگشتم تو اتاقم.اومدم بخوابم ديدم نميشه.يهو داد زدم : مامـــان ٫ مامـــان من آب ميخوام.چون نشنيد من چی ميگم دوباره و بلند تر داد زدم آب ميخوام.مامان اومد.ديدم موهاش با اينکه خيلی کوتاه بود ولی معلوم بود که کلی دستمالی شده.اصلا درست نميتونست راه بره.ليوان آب رو گرفتمو چشمامو يکم نيمه باز نگه داشتم که بگم مثلا من تازه از خواب پا شدم.گفتم : ميخوام برم دستشويی.کمکم کرد بلند شم.رفتم دستشويی تو آينه خودمو نگاه کردم.اصلا نميتونستم فکر کنم.ماله خودمو دراوردم و شستمش.دستامم شستم و برگشتم تو اتاقم.رو تختم دراز کشيدم.مامان اومد بالا سرم و شب بخير گفت و تا آخرين لحظه ای که من بيدار بودم بالای سرم وايساد که مطمئن بشه من خوابم برده.چشمامو که باز کردم ديدم صبح شده.رفتم سر ميز صبحونه.ديدم مامان و بابا نشستن و تا منو ديدن معلوم بود که تعجب کردن من خودم پاشدم٫يکی از صندليها رو کج کردن که بشينم.منم نشستم و شروع کردم به هم زدن چاييم.داشتم به ديشب فکر ميکردم که چيا ديدمو شنيدم.از همه بيشتر اون صحن
ه اي كه لای پای مامان رو ديدم ميومد جلوی چشمم.تو اين فکرا بودم که يهو ازم پريسدن
: ‌ديشب خوب خوابيدی ؟

 

Січень 3, 2008 at 7:22 am 1 comment

آقا معلم


آقا معلم

امروز می خوام یکی از خاطرات جالب و فراموش نشدنیم رو براتون تعریف کنم که برمیگرده به پنج سال پیش، یعنی وقتی تقریبا هجده سالم بود.

من برای آمادگی کنکور به یک آموزشگاه خصوصی میرفتم و چند تا درس رو که برام سخت بود رو گرفته بودم. یکی از این درسا شیمی بود که دبیرش یه مرد حدودا ۴۵ ساله بود که از اون تیپای جذاب دخترکش داشت و همیشه شیک پوش و مرتب بود و وقتی میومد تو کلاس بوی عطرش هوش از سر آدم می برد.

از بچه ها شنیده بودم که این از اون دون ژوآن های حسابیه و خیلی دختر باز. همیشه هم یه تعداد دختر دور و ورش می پلکیدن. یک بارم از یکی از دوستام شنیده بودم که به بهانه ی کلاس خصوصی با شاگرداش رابطه داره.

خیلی کنجکاو شده بودم و از طرفی بدم نمیومد یه جوری خودمو بهش نزدیک کنم.

یه روز بعد از کلاس رفتم دنبالش و گفتم:

:ببخشید می خواستم ببینم شرایط کلاس خصوصی های شما چیه؟

- می خوای بیای؟

: اگه بشه بله چون من سر کلاس خوب می فهمم

- خب یه رضایت نامه از پدرت میاری که من بدونم در جریان هستن. بعد یه روز رو برات فیکس میکنم.

: بعد ببخشید هزینه ش چه قدر میشه؟

- حالا نگران اون نباش.جلسه ی اول رایگانه. اگه خوشت اومد بعد با هم کنار میایم.

وقتی این جمله رو گفت یه لبخند شیطنت آمیزی همراه با یه چشمک زد و رفت.

من رفتم خونه و یه رضایت نامه خودم نوشتمو امضای بابام رو هم که بلد بودم زدم زیرش!

جلسه ی بعد که با هم کلاس داشتیم دوباره آخر کلاس رفتم پیششو نامه رو دادم اونم یه نگاهی انداخت و گفت باشه بعد از تقویمش روزاشو نگاه کرد و گفت فعلا چهارشنبه ساعت۵ بیا.

منم قبول کردم.

تا چهارشنبه همش هیجان داشتم. با خودم میگفتم یعنی ممکنه کاری بکنه؟ اصلا شاید همه ی حرفا دروغ باشه. شایدم جرات نکنه بار اول به من نزدیک شه. خلاصه با یه دنیا سوال هفته گذشت و چهارشنبه شد.

صبح زود بیدار شدم و یه راست رفتم حموم که خودمو برای سکس احتمالی که در انتظارش بودم آماده کنم. حسابی تو حموم به خودم رسیدم و هر چی اضافی بود از بین بردم!

بعد اومدم موهامو حسابی سشوار کشیدم که تا کمرم بریزه. اصلا اشتهای ناهار خوردن نداشتم رو تخت ولو شدمو غرق در افکار که یهو یاد ساعت افتادمو پاشدم که لباس بپوشم.

اول یه شورت و سوتین ست مشکی توری پوشیدم که خیلی به نظر خودم قشنگ بود.

روشم یه تاپ استرچ صورتی با شلوار کشی سفید که احساس کردم خیلی خوشکل شدم!

یه مانتو روسری ساده هم تنم کردم که مامانم مشکوک نشه و زدم از خونه بیرون.

راس ساعت ۵ جولوی خونش بودم. زنگ زدم که دیدیم بدون هیچ سوالی در باز شد و تاره چشمم به آیفون تصویری افتاد. خونه ش طبقه ی اول بود و دیدم که لای در بازه. در زدمو رفتم تو.

که یهو خشکم زد…. دیدم آقای (م) با یه شلوارک مشکی و یه تی شرت جلوم ایستاده و با لبخند منو

به داخل دعوت میکنه

- خب بشین من یه شربت بیارمو بعد شروع کنیم

بعد از چند دقیقه با یه پارچ شربتو دو تا لیوان برگشت و گفت:

چرا لباستو درنیاوردی؟ هوا به این گرمی میپزی که منم که منتظر فرصت بودم با یه لحن خاص گفتم نه ممنون راحتم آخه لباسم مناسب نیست چون هوا گرم بود چیزی نپوشیدم اونم با شیطنت گفت خب چه بهتر… دربیار راحت باش مثل من. کسی خونه نیست

منم دیگه تعارف نکردمو زود مانتو روسریمو درآوردم که متوجه شدم زل زده به منو داره با لبخند نگاه میکنه.

گفتم خب شروع کنیم؟

گفت نه! گفتم چرا؟ گفت دیگه نمیتونم…گفتم برای چی؟ گفت آخه مگه میشه یه همچین دختر خوشگلی کنار آدم باشه بعد آدم تمرکز درس دادن داشته باشه؟

خیلی تعجب کردم.فهمیدم که همه ی حرفا در موردش درست بوده. اصلا انگار این مردا وقتی حشری میشن دیگه هیچ چیز براشون مهم نیست.

همون جور که داشت نگاه میکرد بدون اینکه از من اجازه ای بگیره دست کشید رو سینه هامو محکم فشارشون داد! من با اینکه برای این کار آمادگی داشتم اما باورش برام سخت بود.

ولی بدون هیچ مقاومتی خودمو بهش سپردمو دلم می خواست حسابی لذت ببرم.

منم دستامو دور کمرش حلقه زدم و فشارش میدادم. عجب عطر خوبی داشت تنش.

یه کم به ناز و نوازش گذشت که یهو از رو زمین بلندم کرد و برد به اتق خوابش که یه تخت یک نفره اونجا بود

منو گذاشت رو تخت و تی شرت خودشو در آورد. تنش حسابی داغ شده بود منم بدتر از اون دراز کشید رومو با موهام بازی میکرد

بعد خیلی محکم لبشو گذاشت رو لبمو مثل کسی که مدت هاست چیزی نخورده لبامو می خورد منم ترجیح دادم خودم کاری نکنم و فقط اون فاعل باشه

بعد از چند ثانیه از روم بلند شد و گفت لخت شو…من عاشق اینم که دختر خودش لخت شه منم که تا اون روز هیچ وقت خودم این کارو نکرده بودم یه کم برام سخت بود اما خب چاره ای نبود

شروع کردم به لخت شدن اونم به من خیره شده بود و از رو شلوارک کیرشو میمالید وقتی کاملا لخت شدم گفت خب حالا بیا شورت منو در بیار. منم اومدم شلوارکشو کشیدم پایین و دیدم که زیرش از شورت دیگه ای خبری نیست

کیرش نیمه راست بود و هنوز خیلی سفت نشده بود. با یه دستش چنگ زد تو موهامو گفت بخور عزیزم
من تا اون روز هیچ وقت زیر بار کیر خوردن نرفته بودم. نه که بدم بیاد ولی خوشم هم نمی یومد و اصلا بلد هم نبودم. بهش گفتم تا حالا نخوردم بلد نیستم… گفت خب بالاخره باید از جایی شروع کنی. من میشم موش آزمایشگاهی تو.

کیرشو گرفتم دستمو یه کم وراندازش کردم. بعد آروم سرشو گذاشتم تو دهنمو با زبون لیس زدم

بهم گفت فقط لیس نزن. سعی کن مک بزنی. تا حالا مگه یخمک نخوردی؟ همون جوری مک بزن

منم تازه فهمیدم که منظورش چیه و شروع کردم به مک زدن. اونم همش آه و ناله میکرد تا اینکه حس کردم دیگه دهنم جایی نداره.

کیرش دو برابر قبل شده بود. خودشم اینو فهمید و گفت خب دیگه بسه برو بخواب لبه ی تخت منم رفتم دراز کشیدم طوری که پاهام از تخت آویزون بود.

اومد پاهامو تا جایی که می تونست و حتی خیلی بیشتر باز کرد که دردم اومد.

بعد یه تف انداخت تو کسم که از این کارش خوشم نیومد ولی چیزی نگفتم

از کمد کنار تخت کاندوم برداشت و کشید رو کیرش بعد یه کم با کسم ور رفت که حسابی آماده باشه خیلی آروم سر کیرشو گذاشت رو سوراخمو خیلی آروم فشار داد تو بر خلاف ظاهرش که نشون می داد اهل سکس خشن و سریع باشه خیلی آهسته تو کسم تلمبه میزد. انگار که هیچ عجله ای نداشت.

من تا همین امروزم همچین سکسی رو دیگه تجربه نکردم. بیشتر از یک ساعت هر دو در اوج بودیم

با هر جلو عقب کیرش من لذت میبردم. با دست خودم هم چچولمو میمالیدم که بیشتر لذت ببرم

این وسط به جز صدای نفس هامون صدای دیگه ای نبود.

کسم به حدی خیس شده بود که با تلمبه زدناش صدای شالاپ شلوپ میداد

کم کم احساس کردم که حالت چشماش داره عوض میشه فهمیدم الانه که آبش بیاد

خودشم که زودتر فهمیده بود بهم گفت کجا بریزم؟

گفتم رو سینم

اونم کیرشو در آورد و کاندومشو سریع بیرون کشید و همه آبشو که به نظرم خیلی زیاد بود رو سینه و شکمم ریخت و خوابید روم.

منم خوابم گرفته بود. سکس آروم و بی سر و صدایی داشتم ولی واقعا لذت بردم.

نیم ساعت بعد پاشدیم و لباس پوشیدیم.

بهم خندید و گفت از کلاست راضی بودی؟

گفتم آره ولی حیف که رشته ی سکس تو دانشگاه نداریم!

بعد پرسیدم چه جوری جرات کردی به من نزدیک شی؟ اگه من جیغ میزدم؟ اگه میرفتم آموزشگاه میگفتم؟اگه…..؟

گفت ای بابا…من اگه طرفمو نشناسم که دیگه هیچ چی.من همون اول که گفتی می خوای بیای کلاس فهمیدم چی می خوای!!!

…..
از اون به بعد سه بار دیگه با هم سکس داشتیم و دیگه هم ندیدمش چون رفت برای همیشه خارج

 

Січень 3, 2008 at 7:18 am Залишити коментар

عروسی و من و عمو:

عروسی – من و عمو:

نزدیک امتحان های اخر سال بود و من داشتم کم کم خودم رو برای امتحانات اماده می کردم ، هر چند که اکثراً من برای امتحانات مشکلات خاصی نداشتم و تو درس هام زیاد مشکل نداشتم اما خوب بالاخره امتحان بود و اونم امتحان نهایی.
علاوه بر امتحانات عروسی علیرضا پسر دایی ام هم بود که یک جورایی برنامه های ما کمی تغیر کند و کم کم ما خودمون را برای عروسی اماده می کردیم ، من و علیرضا حدود سه سال با هم اختلاف سن داشتیم و توی بچه های فامیل من نسبتاً با اون بیشتر از بقیه راحت بودم و تا حدودی دوران بچگی ما با هم گذشته بود.خیلی ها فکر می کردند که من و علیرضا بالاخره با هم ازدواج می کنیم. این موضوع را حتی بچه های فامیل هم می دانستند.
اتفاقاً یکی از اخرین خاستگار های من هم علیرضا بود که پدرم مخالفت کرد وسن من را برای ازدواج زود می دانست و گفت که سارا فعلاً می خواهد درس بخواند و      
که همین موضوع باعث شد که بین پدر و داییم کدورت پیش بیاد. کلاً من از علیرضا بدم نمی امد و علیرضا هم همینطور اما مشکل علیرضا این بود که خیلی به پدر و مادرش وابسته بود و به قول معروف بچه ننه بود و من اصلاً از این خوشم نمی امد . بالاخره هر چی که بود علیرضا خیلی زود عروسی کرد و در حالی که هنوز 22 سال هم نداشت ازدواج کرد   .
همه داشتن برای عروسی اماده می شدند و شاید من به خاطر اینکه علیرضا خواستگار قبل من بود انگیزه بیشتری داشتم ؛ اما حقیقت این بود که من علیرضا را مثل برادرم می دونستم و از این که داشت ازدواج می کرد خیلی خوشحال بودم . بالاخره روز عروسی رسیده بود ، البته پدرم که از دو روز قبل به بهانه کار رفته بود مسافرت اما من و مادرم خوب می دونستیم که این کار اون برای چی بوده     .
خلاصه عروسی روز جمعه بود و من و مادرم بعد از اینکه کارهامون را کردیم و از ارایشگاه بر گشتیم منتظر عموم و خاله زری بودیم که با هم بریم عروسی ؛ وقتی داشتیم توی اتاق اخرین کارهام رو می کردم نگاهم به اینه قدی داخل اتاقم کردم و دیدم که حرف های که ارایشگرمون زده بود راست بوده و کلی خودم رو تحویل گرفتم .
حدود ساعت چهار بود که عموم اینها اماده شدن و رفتیم برای مراسم عقد و ….
خلاصه عروسی گذشت و همه چیز خوب بود به البته به نظرم علیرضا بهتر از شیما (عروس ) بود ولی خوب هرچی که بود امیدوار بودم که خوشبخت بشن      .
شب بعد از اینکه عروس رو تا خونه بدرقه کردیم کم کم داشتیم اماده می شدیم که بریم خونه که مادرم گفت که یک جوری به عموت بگو که بره چون امشب چون زن داییت تنهاست و.. ما و خاله زری پیشش می مونیم !
مامانم اصلآ حواسش نبود که من فردا امتحان دارم و باید بریم که تا این رو گفتم یکم فکر کرد و گفت که پس تو با عموت برو خونه و فردا برو سر جلسه و  ….
من هم بعد از خداحافظی با عموم به سمت خونه حرکت کردیم و حدوداً ساعت سه شب بود که رسیدم خونه و در حالی که از ماشین پیاده شدم منتظر ماندم که عمو هم ماشین رو پارک کند و تا با هم بریم بالا ، عموم ماشین رو پارک کرد و امد و سوار اسانسور شدیم که عموم بدون هیچ مقدمه گفت : من بیام خونه شما یا تو میای ؟؟؟؟
واقعاً اصلاً به این موضوع فکر نمی کردم اما مثل اینکه عموم حاضر نبود که از هیچ فرصتی به این راحتی ها بگذرد من داشتم هنوز به عموم نگاه می کردم و اینکه عموم کاملآ من رو شریک جنسیش به حساب می اورد و اصلآ فکر هیچ مخالفتی رو از من ندارد که با برخورد دست عموم که داشت از پشت به کونم دست می کشید به خودم امدم.
به صورتش نگاه کردم و از نگاهش فهمیدم که چقدر حشری است عموم گفت: بالاخره چیکار می کنی ؟
من هم دیدم که صبح حوصله جمع کردن تخت مامان اینها رو ندارم گفتم که می ریم خونه شما
چیزی که شاید براتون جالب باشه این بود که من این بار سکس با عموم رو قبول کردم اما نه به خاطر اجبار اون بود نه چیزه دیگه و تنها به خاطر این بود که من هم تو اون زمان به سکس نیاز داشتم
اول می خواستم که برم و لباس هام رو عوض کنم و ارایش هام رو پاک کنم که عموم که معلوم بود حسابی حشری هست من رو برد تو خونه تا در پشت سرمون بسته شد عموم سریع بغلم کرد و لباش رو گذاشت رو لبام چیزی که بازم برام جالب بود که کم کم سکس های عموم هم داشت با اولین سکس ها فرق می کرد و فکر خیلی تو سکس بیشتر به من توجه می کرد        .
روسری من که رو شونه هام بود رو باز کرد و همونجور که داشت من رو به خودش فشار می داد گردنم رو هم می بوسید و کلی قربون صدقم می رفت  .   
من رو ول کرد و شروع کرد به باز کردن کروات و در اوردن کتش که من هم مانتوم رو در اوردم و عموم یه نگاه به سینه های من کرد و سریع طوری که من خودم تعجب کردم من رو بغل کرد و روی کاناپه انداخت و دوباره لباش رو گذاشت روی لبام و با دستش از پشت کمرم رو می مالید منم با دستام داشتم پهلو های عموم رو می مالیدم که دیدم بلند شد و گفت : سارا سریع در بیار که دارم دیوونه میشم من هم بلند شدم و پشتم رو به اون کردم که خودش سریع زیپ لباسم رو باز کرد و لباسم رو در اورد و من لخت شدم و فقط شرت و سوتین تنم بود که دوباره بهم نزدیک شد و دو تا دستش رو از پشت لای پاهام کرد و از هم باز می کرد و شروع کرد به سینه هام رو خوردن و لیسیدن که واقعاً عالی بود چند دقیقه این کار رو کرد و من هم هرچی بیشتر ادامه می داد بیشتر لذت می بردم و مثل مار به خودم می پیچیدم
که عموم امد پایین و شرتم رو در اورد وشروع کرد به بازی کردن با کسم این دیگه داشت دیوونم می کرد که نگاهم به کیرش افتاد که از روی شلوارش معلوم بود که چقدر تحریک شده
حرکت زبون عموم روی کسم بیشتر از هرچیزی من رو تحریک می کرد .
عموم از بین پاهای من بلند شد و در کنار من روی کاناپه نشست و با این کار من متوجه شدم که حالا که من باید کارم را شروع کنم ، روی زانوم و بین پاهای عموم نشستم و با دست از روی شلوار روی کیرش که کاملآ سفت شده بود دست کشیدم که عموم یک آه بلند کشید و من هم اروم زیپ شلوار عموم رو پایین کشیدم و با کمک خودش شلوارش رو کشیدم پایین و از روی شرت به کیر بزرگ عموم خیره شدم و اروم کیرش رو از تو شرت در اوردم و شروع به ساک زدن کردم . مثل همیشه مزه خاص کیرش بعد از چند لحظه از بین رفت و کار من رو ساده تر می کرد . عموم کاملا چشماش رو بسته بود و سعی می کرد که با صداش به من نشون بده که دارد لذت می برد
با فشار دست عموم برای جدا کردن من از خودش متوجه شدم که دیگه نباید به ساک زدنم ادامه بدهم و همین کار رو هم کردم
حالا من روی کاناپه نشستم و یکم سر خوردم به سمت پایین وپاهام که حالا عموم بینش بود باز کردم و عموم که بین در حالی که با کیرش بازی می کرد پاهای من رو بالا داد و یکم با دست سوراخ کونم رو خیس کرد و با کلاهک کیرش با سوراخ کونم بازی می کرد و با یک فشار کیرش رو توی کونم کرد بازم اون سوزش و درد خاص رو داشت اما خیلی کمتر
داشتم به این فکر می کردم که کاشکی به عموم می تونستم بگم که منم می خواهم سکس کامل داشته باشم و شاید همین امشب عروس بشم      .
دردش کمتر شد و حالا از حرکت کیر اون تو کونم لذت می بردم و عموم هم با سرعت داشت کیرش رو تو کونم تکون می داد و گاهی که سرعتش رو کمتر می کرد کیرش رو در جهت های دیکه کونم هم حرکت می داد و این برام روش جالی بود       .
هنوز داشت کیرش رو توی کونم جلو و عقب می کرد که احساس کردم که شل شد و توی کونم ابش رو حس کردم
خیلی ناراحت بود که ابش زود امده بود منم زیاد خوشحال نبودم ولی خوب حالا هردومون خسته بودیم و به سکس دوباره فکر نمی کردم پس رفتم توی تخت و کنار هم خوابیدم در حالی که هنوز لباس هامون توی حال رو زمین بود

 

Січень 3, 2008 at 7:16 am Залишити коментар

من و خواهر بهار

من و خواهر بهار

جریان گذشت تا اینکه خواهر خانومم که در شهرستان دانشجو بود یک شب سر زده به خونه اومد و من توی خونه تنها بودم. صدای زنگ که در اومد من فکر کردم بهار یا بهنازن واسه همین با یک شرت اسلیپ چسب رفتم درو باز کردم و منتظر نشدم ببینم کیه و از در دور شدم که ناگهان صدای مهشاد و شنیدم که گفت سعید سلام.
تا رومو برگردوندم دیدم وای مهشاد!
اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که لخت بودن خودم یادم رفت.
گفتم مهشاد کی رسیدی؟
گفت همین الان.
گفنم میگفتی بیام دنبالت.
گفت نه بابای یکی از بچه ها رسوندم.
دیدم مهشاد یک جوری داره نگاه میکنه. گفتم چی شده ؟
گفت راحتی شما ؟
وقتی خودم نگاه کردم که با چه شکلی جلوش واستادم کلی خجالت کشیدم. و سریع رفتم لباس پوشیدم.
وقتی برگشتم مهشاد گفت مامان و بهار کجان؟
گفتم : رفتن مجلس.
اونم گفت من سیرم میرم یک دوش میگیرم و میخوابم.
منم بعدش رفتم خوابیدم و صبح متوجه شدم که بعله آقا دزده اومده خونه مهشاد و قفل و شکسته ولی خوب چون اینا اونجا دانشجو بودن چیزی برای بردن پیدا نکرده بود ولی خوب اینها هم چون دختر بودن ترسیده بودن و اومده بودن.
بعدش قرار شد من برم براشون توی آپارتمان سوئیت بگیرم.
فردای اون روز با مهشاد رفتیم شهرستان محل تحصیلش که براش یک جا پیدا کنم و برگردم ولی از شانس ما جا پیدا نشد و مجبور شدم شبو اونجا بمونم. وقتی رفتیم خونه مهشاد شروع کردیم به جمع کردن وسائلش . بخاریش و براش باز کردم و در کل بجز فرش همه چیزو جمع کردیم.
خیلی عرق کرده بودم و پر خاک شدم. گفتم برم حمام که یادم اومد هیچی لباس با خودم نیاوردم. به مهشاد که گفتم اون گفت شما برین من از لباسای خودم بهتون میدم.
براتون بگم که این خونه شامل یک اطاق بود که یک حمام و سرویس و یک آشپزخانه کوچک از توش در آورده بودن. حمامش اندازه این بود که فقط توش بایستی واسه همین مهشاد رفت توی آشپزخانه تا من لباسهام و همون بیرون در بیارم و برم داخل. وقتی دوش گرفتم و مهشاد صدا کردم گفت دستتو بیار بیرون تا حوله رو بهت بدم. وقتی حوله رو گرفتم دیدم این اندازه اینکه هم دور کمرم ببندم نیست ولی خوب مجبور بودم!
لباسهای دیگمم که شسته بودم از لای در دادم به مهشاد که برام رو جا لباسی بزاره که تا صبح خشک بشه. وقتی اومدم بیرون دیدم مهشاد جلومم ایستاده منم که با اون حوله فقط تونسته بودم جلومو
بپوشونم به مهشاد گفتم این دیگه چه حوله ایه . اونم گفت از اون شرتی که پوشیده بودی که بهتره . بعدم خندید.
منم که دیدم حق با اونه دیگه چیزی نگفتم. چند تیکه لباس برام گذاشته بود. که شامل یک شورت زنانه و یک تی شرت و یک شروال استریچ سفید میشد.
مهشاد گفت میرم تو حمام تا راحت باشی . بعد از رفتن اون دیدم شورت که پام نمیشه و از خیرش گذشتم. تی شرت رو راحت تنم کردم اما شلوار و خیلی سخت پام کردم. خیلی دیدنی شده بود با اون شلوار سفید و چسب همه چیزم زده بود بیرون. خیلی خجالت کشیدم واسه همین سعی میکردم با پائین تی شرت جلومو بپوشونم. در همین حال دیدم مهشاد لباسهاشو از توی حمام پرت کرد بیرونو گفت منم یک دوش میگیرم.
چند دقیقه ای گذشت که مهشاد در حمام و باز کرد گفت سعید جان میشه این طرف و نگاه نکنی.
منم که دراز کشیده بودم رومو کردم اون طرف و گفتم بیا.
چند لحظه ای که گذشت مهشاد گفت راحت باش پوشیدم. وقتی رومو برگردوندم دیدم یک تاپ دوبنده مشکی و یک شلوارک خیلی کوتاه پاشه.
گفت ببخشید لباسها رو جمع کردم همین لباسها رو بود که به تو دادم و خودم هم پوشیدم.
من با دیدن مهشاد کوچولوم بزرگ شده بود و دیگه اصلا نمی شد جلوشو گرفت. مهشاد دوتا پیتزایی که گرفته بودیم که خیلی هم تا حالا سرد شده بود و آورد تا بخوریم.
وقتی نشست دیدم بد بد داره نگاه میکنه واسه همین بهش گفتم. شما خانومها که این لباسهارو میپوشین چیزی برای پوشاندن ندارین ولی خوب ما مردا چکار کنیم. مخصوصا اگه همچین چیزی هم جلمون جولان بده. ( وقتی خم شد تا پیتزاها رو بزاره سینه هاشو کامل دیدم . مهشاد هم سینه های درشتی داشت و سینه بند هم نبسته بود.)
مهشاد خنده ای کرد و گفت مخصوصا طرف اگه حیضم باشه.
این حرفش خیلی بهم بر خورد. بهش گفتم حیض منم یا توکه همچین شلواری بهم دادی بپوشم بعدشم اینجوری نگاه میکنی ؟!
مهشاد گفت : اونت چرا اینقدر بلند شده اگه حیض نیستی ؟
منم یک نگاهی به خودم کردم دیدم واقعا خرابم. این شلوار سفیدم که چند برابر نشونش میداد.
گفتم آخه تورو دیده یاد بهار افتاده.
گفت: جلوشو که نگرفتن بیاد یاد بهار شو کامل کنه.
بعدشم خم شد تا منو قشنگ حشری کنه.
منم دیدم این بچس شاید حرفاش روی بچگی باشه خواستم ادامه ندم که مهشاد گفت.
سعید من از بعد ازدواج شما همیشه آرزوی همچین موقعیتی رو میکردم. بیا امشب فکر کن من بهارم.
گفتم مهشاد توهم عروس میشی و با شوهرت همه این کارا رو راحت میکنی.
گفت : من همیشه حرفای بهار و مامان و میشنوم که بهار چقدر از سکس با تو رازیه خواهش میکنم. فکر کن منم بهارم.
دیگه نتونستم چیزی بگم گفتم باشه شاممون و بخوریم بعدش در موردش صحبت میکنیم.
مهشاد با بی میلی شروع کرد به شام خوردن ولی با دقتم به چیز من نگاه میکرد که حالا یک کمی هم بالای شروال رو خیس کرده بود.
بعد شام مهشاد وسائل و جمع کرد و من رفتم دستشوئی. وقتی برگشتم دیدم لخت وسط اتاق ایستاده.
روی بهشتش پر مو بود و سینه هاشم یکمی به سمت پائین بود. فکر میکنم از سینه های مامنش و بهار بزرگتر بود ولی در کل اندام قشنگی داشت.
مهشاد گفت من آماده ام.
بهش گفتم مهشاد تا حالا با کسی سکس داشتی. گفت نه. و راستم میگفت مطمئن بودم. چون واقعا مبتدی بود. بهش گفتم عزیزم یادت باشه قبل از سکس هیچوقت سریع همه لباسهات و در نیار.
اومد جلو و من بوسیدمش. گفت شما لخت نمیشید. گفتم چه عجله ای داری صبر کن.
بغلش کردم و خوابوندمش و شروع کردم با دست نوازش کردن بدنش. اصلا بدنش به بدن بهار نمیرسید چون همیشه همه توجه درس خوندن بود. یواش یواش دستم و رسوندم به بهشتش و نوازشش کردم ولی اینجاش دقیقا مثل مامنش و بهار جمع ناز بود ولی بر خلاف اونها پر از مو بود.
گفتم مهشاد آخرین بار کی زدی ؟ گفت 4 ماه پیش.
گفتم خوب چرا کوتاهشون نمیکنی؟
گفت برای کی کوتاه کنم. خودم هم که باهاش کاری ندارم.
گفتم یادت باشه دختر همیشه برای سکس باید آماده باشه. شاید مثل الان همچین موقعیتی پیش بیاد.
یکمی با بدنش بازی کردم. دیدم خیلی مشتاقه تا من کاملا لخت شم. بهش گفتم خودت لباسهامو در بیار. خیلی با خجالت همچین که من لرزش دستاش و احساس میکردم لباسامو در آورد.
گفتم تا حالا فیلم سوپر دیدی؟
گفت چند دفعه نه خیلی زیاد.
فهمیدم که این دیگه خیلی مبتدیه و کارم درومده.
خیلی با تعجب به سعید کوچیکه نگاه میکرد و با احتیاط تمام دستش و گذاشت روش.
بهش گفتم مهشاد اصلا عجله نکن تا صبح وقت داریم.
خیلی قشنگ نگاه میکرد دقیقا با همون دقتیکه همیشه درس میخوند.
از روی زمین بلندش کردم و گذاشتمش روی پام و خیلی آرام با بدنش بازی میکردم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم بدنش داره میلرزه و ارضاء شد.
بهش گفتم چی شد؟
دیدم بی رمق شده و گفت نمیدونم مثل اینکه تموم شده.
ولی خوب نمیخواست تمومش کنه دوباره شروع کرد به بازی کردن باهاش و این دفعه کردش تو دهنش. خیلی احتیاط میکرد ولی یا اینکه دندوناش کشیده میشد یا اینکه میخورد به ته دهانش و حالش بد میشد.
خوابوندمش روی زمین و پاهاشو باز کردم و خیلی آهسته گذاشتمش لای پاش. (توش نه)
دیگه از این دنیا چیزی نمیفهمید و همش خودشو تکان میداد. منم خیلی داشتم حال میکردم با اینکه توش نکرده بودم اما از لذت بردن اون لذت میبردم. چشاش و بازکرد و گفت نمیشه بکنی تو. گفتم نه ولی اگه بخوای از عقب میشه. گفت باشه اشکال نداره بکن.
دیدم اینجوری که نمیشه گفتم کرمی چیزی نداری. خیلی بی حال پاشد و از توی یکی از ساکها یک کرم در آورد. به من داد منم یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. ولی خوب کرمش خوب نبود و با درد زیاد و خیلی سخت بالاخره فرستادیم توش. اولش که از جاش تکون نمیخورد ولی یواش یواش ول کرد و تونستم براش تلم بزنم. بعدشم که دیگه اینقدر باز شده بود که اینگار صد ساله اینکارس.
نفهمیدم چند بار آبش اومد ولی وقتی میخواست آبم بیاد برش گردوندم و گذاشتم لای سینه هاش. و با کلی فشار پاشوندم توی دهانش و صورتش. از این کار من چندشش شد ولی خوب به روی خودش نیاورد.
از روش بلند شدم و دست اونم گرفتم بلندش کردم. خیلی بیحال بود. باهم رفتیم توی حمام. خودتون فکر کنید که دونفری چطور توی اون حمام کوچیک دوش گرفتیم. بعد که اومدیم بیرون خودمون و خشک کردیم و دیگه زحمت پوشیدن لباس به خودمون ندادیم و همین جور لخت تا صبح تو بغل هم خوابیدیم.
فردا صبح هم رفتم براش خونه پیدا کردم و لوازمش و جابجا کردیم و وقت اومدن هم ازش قول گرفتم تا قبل ازدواجش با کس دیگه سکس نکنه و هر زمان لازم داشت به خودم بگه. بوسیدمش و به خونه پیش بهار و بهناز عزیزم برگشتم.

Січень 3, 2008 at 7:14 am Залишити коментар

نوار بهداشتی خواهرم

نوار بهداشتی خواهرم

خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم.يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم.حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده .لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم٫بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن٫رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون.همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود.تا منو ديد روشو برگردوند به من .منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلا نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه.کلا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی.ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی.رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم.ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو.رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم.تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش.يهو ازش پرسيدم:اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم.آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم:جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو٫اصلا جون من بذار من برات بذارم٫می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين٫جون من٫جون من بذار ديگه.اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت:آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم.منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من.آخه خيلی کنجکاوم٫جون من بذار ديگه. اونم گفت:از دست تو.بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا.من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد.هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا.من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم:اينجوری که نه.می خوام خودم اين کارو بکنم٫يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه.اونم گفت:آخه الان که نميشه گاو جان.مامان خونس.گفتم مامان با من.مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم.مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها٫ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم:قول ميديم.شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم.بوسش کردمو رفتم تو اتاقم.حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت.منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره.نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيد
کنم که بهش بگم که يهو گفت:هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت:اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديونه.منم رفتم.دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود.از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم.با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو.منم با گفتن:م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن.وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت:فلانی منو بکن٫ منو بکن.منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه.ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم.ديگه ماله من داشت ميومد.درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم.چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه.منو که ديد گفت:بدو خره٫الان مامان اينا شاکی ميشنا.بدو که دير شد.منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم.بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم

 

Січень 3, 2008 at 6:49 am Залишити коментар

منو از کون میکنی؟ من و دادادشم

منو از کون میکنی؟

خيلی خسته شده بودم. آخه چقدر کس بدم. چقدر کير فقط بره تو کسم! تا کی بايد کسم پاره شه! مگه من کون ندارم٫ مگه من سوراخ کون ندارم٫ خب منم ميخوام يه چيزه کلفت بجای کسم بره تو کونم. ديگه واقعا تحملم تموم شده بود. هر چی فيلم سوپر نگاه ميکرديم همش دعوا سره کون طرف بود تا کسش. به اين چنتا دوست پسرامم که هر چی نخ ميدادم که بابا منو از کون بکنين اصلا انگار نه انگار.
حموم که ميرفتم آينه رو کج ميکردم لای پامو باز ميکردم که لای پامو خوب ببينم. کسم خوشگل و تميز بود ولی هم يکم گشاده بود هم اينکه ديگه تکراری شده يه چيزی فقط بره اونتو. به سوراخ کونم که نگاه ميکردم خيلی بيشتر خوشم ميومد. دورش يکم هم تيره رنگ بود و هم خيلی کوچولو بنظر ميرسيد. فاصلشم به سوراخ کسم فقط ۲ سانت بود. البته چوچولم که از لای خط کسم زده بود بيرون اين فاصله رو کمتر کرده بود. با هر کی راجع به سکس حرف ميزدم ميگفتن دوست پسراشون بيشتر ميخوان اونارو از کون بکنن تا از کس. ميگفتن خيلی درد داره ولی کيفش هم در عوض خيلی بيشتره. اون عقب مونده هايی که هنوز پرده داشتن هم بستگی به دوست پسراشون داشت. اگه پسره زرنگ بود اونا رو از کون ميکرد اگه هم که ببو بود که فقط لاپايی با هم حال ميکردن. خيلی وقت بود تو اين فکرها بودم که يروز تصميم گرفتم خودم به خودم ور برم. مامان اينا که سرکار بودن و داداشمم که مثله هميشه پيشه دوست دختراش بود. خونه تنها بودم ولی باز برای اطمينان بيشتر در اتاقمو قفل کردم.
اول يه موزيک مورد علاقه ام رو گذاشتم. قبلش از پايين يکم مشروب آورده بودم با خودم تو اتاق. اونم آروم آروم داشتم ميخوردم. چشمامو بستمو با ريتم آهنگ دستامو آوردم بالا و خودمو مثله کرم رو تخت تکون تکون ميدادم.
چند دقيقه اول سعی کردم خودمو رلکس کنم. اين کاری بود که هميشه قبل از سکس ميکردم. يه ذره که گذشت اول از گردنم شروع کردم. ميدونستم کجای گردنمو بمالم که بيشتر خودمو حشری کنم. آهنگ اول سی دی رو فقط آروم آروم همين کارو کردم. به خودم کم کم ور ميرفتمو پا ميشدم مشروب ميخوردم. ديگه تقريبا حسابی همه چی دوره سرم داشت ميچرخيد. يهو ياده روزی افتادم که پردمو زدن. اون روزم مستم کردن قبلش. همه چی همونجوری که ميخواستم داشت پيش ميرفت. پا شدم نشتمو سگکه کرستمو از پشت باز کردم. آروم دستامو آوردم جلو و سوتينمو کامل دراوردم. دوباره دراز کشيدم. با دو تا انگشتام نوک سينه هامو گرفتم. نوکشو لای انگشتام هی ميچرخوندم. يذره که گذشت ديگه خيلی حشری شدم. دستمو خود به خود کردم تو شرتم. ديدم اينجوری نميشه ٫ پاهامو آوردم بالا و شرتمو دراوردم. به آيينه روبروم که نگاه کردم ديدم لخت لخت رو تخت دارم مثله کرم وول ميخورم. لای پامو باز کردمو شروع کردم با کسم بازی کردن. دستم که به چوچوله کسم ميخورد داد ميزدم و اون لحظه فقط يه چيز کلفت بيرحم ميخواستم که پارم کنه و جرم بده. با انگشتام لای کسمو باز کردم و انگشت اون يکی دستمو تا ته کردم تو سوراخ کسم. لای پام ديگه کاملا خيس خيس شده بود. با دوتا دستام افتادم به جونه کسم و هی ميمالوندمش. حسابی که ديدم ديونه شدم رفتم سراغ سوراخ کونم. اول از آب کس لای پام مالوندم به دوره سوراخم که قشنگ خيس شه. وای آب کسم چه بويی ميداد٫ محشر بود.
با انگشت وسطم شروع کردم. آروم آروم کردمش تو سوراخ کونم. دردی نداشت ولی خب احساس ميکردم يه چيزی داره تو يکی از سوراخای جديده بدنم ميره. اينبار انگشت شستمو خواستم بکنم تو ديدم اينم زياد بهم لذت نميده. دنبال يه چيزی بودم که هم کلفت باشه هم دراز. از همون روی تخت اينورو اونورو نگاه کردم که يهو چشمم افتاد به شمعی که روی ميز بود. ديدم آره هم کلفته هم درازه و هم خودش چربه و زياد دردم نميگيره. البته شمعه خيلی دراز بود و من ميخواستم فقط يذرشو بکنم تو. دمرو خوابيدم. بالشو گذاشتم زيره شکمم که باسنم قشنگ بياد بالا که لای پام قشنگ باز بشه. اول دوباره دوره سوراخ کونمو خيس کردم ولی چون کافی نبود انگشتمو کردم تو سوراخ کسم و از آب کسم ماليدم به سوراخ کونم. شمع رو دادم به يه دستم و با اون يکی دستم سعی کردم تا جايی که ميتونم لای پامو باز کنم. اول سر شمع رو اروم ماليدم به دوره سوراخ کونم. هی ليز ميخورد ميرفت تو کسم. برای همين يکم بيشتر فشار دادم که حداقل سرش بره تو که ديگه ليز نخوره. اولش نميرفت ولي يكم كه بيشتر فشار دادم سرش رفت تو. واي چه دردي داشت . احساس ميكردم سوراخ كونم داره پاره ميشه با دندونام بالشو گاز گرفتمو آروم شمع رو فشار دادم تو. براي اينكه پارم نكنه ميچرخوندمشو ميكردم تو. يذرش كه رفت تو دردش كمتر شد. خيلي خوشم اومده بود. ديدم حالا که تا اينجاش رفته تو پس بذار بيشتر شو بکنم. قمبل کرده بودم و اينقدر لای پامو باز کرده بودم که داشتم جر ميخوردم. تقريبا دو هفته ای ميشد که موهای لای پامو نزده بودم. برای همين يذره درومده بود و وقتی ميخورد به دستم اونارو حس ميکردم. ته شمع رو محکم گرفتم و باسنمو قشنگ دادم بيرون. چشمامو بستم و يهو شمع رو تا نصفه بيشترش کردم تو. يه لحظه چنان دردی احساس کردم که فقط تونستم جيغ بزنم. يه جيغ بلند کشيدم و چون باسنمو خود بخود جمع کردم شمعه خودش درومد و افتاد روی تخت. يه دستمو بردم سمت کونم که جر خورده بود و سوراخ کونمو آروم آروم ماساژ دادم که دردش کمتر بشه. لبمو گاز ميگرفتم و نميدونستم از درد چيکار کنم. پاشدم وايسادم که تو آيينه نگاه کنم ببينم چه بلايی سره خودم آوردم. اومدم آيينه رو کج کنم که بتونم لای پامو بهتر ببينم که يهو ديدم صدای پا مياد. تا اومدم بخودم بجنبم ديدم داداشم داره بلند از پشت در داد ميزنه: تو چته٫ حالت خوبه٫ چرا جيغ ميزنی يهو ؟
منم که خيلی هول شده بودم و نمی خواستم نشمون بدم که از اومدنش شکه شدم گفتم: هيچی از روی تخت داشتم ميفتادم پايين يهو ترسيدم٫ ببخشيد اگه ترسيدی.
گفت:آره من که ترسيدم فکر کردم حالا چی شده ولی از جيغه تو بيشتر از من اونی که با منه ترسيد .
گفتم:وااا٫ مگه کی باهاته؟ ديدم خنديد٫ فهميدم کی باهاشه ٫
گفتم:بازم دختر مردمو آوردی سرش بلا بياری؟
ديدم گفت: بابا اون خودش از اين بلاها دوست داره٫ اصلا بلا چيه٫ چيزيکه آدم خوشش مياد همش انجام بده مگه ميشه بش گفت بلا… اينو گفتو رفت پايين.
منم با خودم گفتم: خبر نداری چقدر از اين بلا ها دوستات سر من ميارن٫ حالا اونا کم ميارن خودمم سر خودم بلا ميارم. يواش يواش لای پامو باز کردم ديدم ديگه درد نداره ولی قشنگ حس ميکردم يه چيزی رفته بود توم. اومدم راه برم ديدم نميتونم معمولی راه برم. لای پامو يکم باز کردمو گشاد گشاد رفتم سمت کمد لباسام.
هنوز خيلی حشری بودم ولی اون لحظه تصميم گرفتم حداقل شرتمو بپوشم. رفتم سمت کمد٫ آروم دولا شدم که شرتمو از روی زمين وردارم که يهو دسته صندلی ماليده شد به لای پام. اول بروی خودم نياوردم ولی ديدم خيلی کيف داد.
دوباره باسنو بردم سمت دسته صندلی و اينبار خودمو آروم ماليدم بش. يذره کمرمو صاف کردم که قشنگ بتونم بذارمش لای پاهام. دسته صندلی رو لای پام تنظيم کردمو شروع کردم خودمو جلو عقب کردن. وای چه کيفی ميداد. دسته صندلی به همه جای کسم ماليده ميشد. چشمامو بستمو احساس کردم که الان يه پسره حشری وحشی کيرشو گذاشته لای پام و بزور ميخواد بکنه تو کسم. با يه دستم جلوی کسمو گرفتم که مثلا من بش کس نميدم و اونم مجبور بشه منو از کون بکنه. خيلی خوشم اومده بود. تو اين فکر و تجسمها بود که يهو اين اومد به ذهنم که الان دادشم داره با اون دختره پايين چيکار ميکنه. اول صحنه سکسشون اومد جلوی چشمم. بعد کم کم کس دادن دختره و نهايتا خود داداشم رو کنار خودم حس کردم. دستش رو گرفتم و آروم گذاشتم لای پام. پامو بيشتر جمع کردم که کسم بيشتر با دستش تماس داشته باشه و سرمو کج کردم که گردنمو هم بخوره.
با هر دوتا دستم لای کسمو باز کردم و سه تا از انگشتهای يکی از دستامو کردم تو کسم و سعی کردم اون دوتا انگشت ديگمو هم بکنم تو سوراخ کونم. وای چه کيفی ميداد. خيلی خوشم اومده بود. اون لحظه دوست داشتم به همه کس بدم. يذره که گذشت ديگه کنترل خودمو از دست دادم. ديونه شدم و مشروب رو تا آخر خوردمو حوله حمومم رو پوشيدم و کمربندشو شل بستمو در اتاقو باز کردمو تلو تلو خوران رفتم سمت اتاق دادشم. ديدم اونم صدای موزيکو بلند کرده که مثلا صدا بيرون نياد . از سوراخ کليد در نگاه کردم. چيز زيادی نتونستم ببينم فقط يه سايه بزرگ رو ديوار بود که معلوم بود که اونا دارن رو تخت باهم کشتی ميگيرن. يذره به خودم اومدم. تا ديدم از اون حالت لذت بخش دارم ميام بيرون سريع دستمو بردم لای پام و با کسم و چوچولم يکم بازی کردم که دوباره مثله قبل ديونه بشم. همينطور هم شد. ديگه پشت در آخو اوخم بالا رفته بود. چشمامو باز کردم ديدم هيچيو نميتونم ببينم . چيزی نميخواستم بجز يه کير شق و کلفت. در يه لحظه تصميم گرفتم خودمو رو مقابل کار انجام شده قرار بدم. يه نگاه به بدن لخت خودم انداختم ٫ يه نگاه به دستگيره در کردم و تصور کردم الان تو اتاق داداشم چه خبره و چه لذتی اونجا منتظره منه. دستگيره در گرفتمو اول آروم و بعد يهو درو تا آخر باز کردم.
اونا چون زير پتو بودن در اون لحظه متوجه اومدن من نشدن. صدای آخواوخه دختر رو که شنيدم و کمر دادشمو ديدم که زيره پتو چطور داره دختررو جر ميده باعث شد که ديگه حاليم نشه. درو نيم باز گذاشم و رفتم نزديک تخت. داشتم فکر ميکردم که منم چجوری به اونا ملحق بشم که ديدم دست دادشم يهو از زير پتو اومد بيرون و خورد به من. تا احساس کرد دستش خورده به يه چيزی پتو رو زد عقب و منو ديد که بالای سرش وايسادم. اومد دختررو صدا کنه که بش بگه من اينجام و پاشه که من سريع کمربند حولمو باز کردم. حولم کامل افتاد رو زمين. داداشم تا اينو ديد ناخوداگاه ذل زد به کسم. دستشو گرفتم و گذاشتم رو شيکمم که يعنی منم ميخوام. تو اين حين بوديم که ديدم اون دختره همينجور داره مارو نگاه ميکنه. معلوم بود اونم خيلی حشريه چون اصلا نميتونست چشمامشو خوب باز نگه داره. منم خودم پتو رو يکم زدم اونور و دراز کشيدم و لای پامو باز کردم و چشمامو بستم يعنی کس منم بخور. يذره طول کشيد که داداشم اين مسئله رو باور کنه که خواهرش لای پاشو براش باز کرده و لخت جلو روش دراز کشيده. ولی کم کم قبول کردو دولا شد رو من. اول لای پای منو دستمالی کرد بعد آروم آروم رفت سراغ کسم. منم که ديدم اينجوريه و اون دختره داره از کير بی نصيب ميمونه دستمو بردم سمت سينه هاش.
دست منو محکم گرفت و منم با اون يکی دستم کسشو گرفتم تو مشتم. داداشمم داشت کس منو ليس ميزد. کمرمو آوردم بالا تر که لای پام بيشتر باز بشه که بهتر بتونه کسمو بخوره. هرچی زبونشو بيشتر ميکرد تو کسم منم کس اون دختررو بيشتر براش ميمالوندم. اومدم خودمو اينورو اونور کنم که ديدم داداشم کمرمو گرفت و آروم گفت: تو قمبل کن سمت من و کس اونو براش بخور. همين کارو کردم و چنان قمبل کردم براش که سوراخ کسم داشت پاره ميشد. دو تا دستمو بردم سمت سينه های اون دختره و با آرنجم لای پاشو بيشتر باز کردم و افتادم به جون کس گشاد و خيسش. داداشم اول يکم از اون پشت کسمو ماليد و بعد خودشو خم کرد رو کمر من. فهميدم ميخواد کيرشو بذاره لای پام. منم دولا تر شدم و هر چهار تا انگشتمو کردم تو سوراخ کس دختره و چوچولشو از لای کسش کشيدم بيرون و با نوک دندونام گازش گرفتم.داداشم کيرشو قشنگ تنظيم کرد و گذاشت لای پام و هی خودشو جلو عقب ميکرد. يهو با کف دستش چنتا محکم زد زيره کونم که جاش تا چند روز بعد مونده بود. من که ديدم انگار از کون لخت قمبل کرده من خيلی خوشش اومده همينجور که با کس دختره بازی ميکردم رومو برگردوندم سمتش و آروم بش گفتم: نميکنی تو ؟ ديدم انگشتشو برد سمت سوراخ عقبم و داره سعی ميکنه بازش کنه. منم دوباره شروع کردم کس اون دختر رو خوردن و منتظر بودم که هر لحظه يه کير کلفت شق شده بره تو کونم. یذره گذشت و اين احساس رو واقعا کردم. اول سرشو کرد تو . دردم اومد ولی هيچی نگفتم و سعی کردم حواسمو به کس دختره پرت کنم که داداشم کيرشو تا آخر بکنه تو. ديدم با هر دوتا دستاش لای باسنمو باز کرد. خودشو يکم خم کرد به سمت پايين و آروم آروم تا ته کرد تو. از شدت درد ميخواستم جيغ بکشم. دهنمو کردم تو کس دختره که اگه يهو جيغ هم زدم نشنوه. با دو تا دستام کس دختررو تا آخر باز کردم و اون گوشتای قرمز لای کسشو همرو کردم تو دهنم.داداشمم کيرشو تا ته کرده بود تو و برای اينکه من زياد دردم نياد آروم آروم جلو عقب ميکردش. فقط تا سر کيرشو در مياورد و دوباره تا ته ميکرد تو. کم کم به وجود کيرش تو کونم عادت کردم. وای چه حالی ميداد. هر چی ميگذشت و من بيشتر بهم خوش ميگذشت دستمو بيشتر ميکردم تو کس دختره. ديگه کنترل خودمو از دست داده بودم.
داد زدم:بکن٫ بکن٫ تا ته بکن٫ پارم کن٫ وای چه حالی ميده٫ خوشم مياد٫ خوشم مياد٫ وای نسا فقط بکن
اينارو که گفتم مثله اينکه داداشمو خيلی وحشيتر کردم. مثله خر ميکرد منو. اصلا رحم نداشت و با چنان قدرتی کيرشو تو کون من جلو عقب ميکرد که صدای شلپ شلپ خوردن بدنشو به کونم ميشنيدم. احساس کردم دارم ارضا ميشم. داد ميزدم. جيغ ميزدم٫ فرياد ميکشيدم و التماس ميکردم که يوقت وای نسه و تا اونجايی که ميتونه فقط منو بکنه. اونقدر کمرمو تکون تکون ميدادم که چندبار کيرش از تو کونم اومد بيرون ولی چون هم لای پام و هم سوراخ کونم خيس خيس بود خيلی سريع دوباره ميکرد تو. ديگه آب کسم داشت ميومد. لنگامو بازتر کردمو کس دختررو گاز ميزدم از لذت. آب کسم اومد. داداشم هنوز داشت منو ميکرد و منم کس دختر رو ميخوردم براش.
کم کم شل شدم. سرمو گذاشتم لای پای دختره. داداشم که فهميد من ارضا شدم اونشو از تو سوراخ عقبم دراورد و گذاشت لای پام. من چون ديگه حال اينکه حتی کمرمو بالا نگه دارم رو نداشتم افتادم رو تخت. ديدم داداشم هنوز ارضا نشده منم برای اينکه هم اون ارضا بشه و هم اون دختره بتونه کيفی رو که کير داداشم بهم داد رو ببره دستمو دراز کردم و حولمو از رو زمين ورداشتم .اون دستمو گرفتم به لبه تخت و بلند شدم. تو آيينه خودمو نگاه کردم ديدم هم قيافم خيلی به هم ريختس هم مثله اين دخترای جر خورده شدم. آروم آروم رفتم سمت در. برگشتم ديدم داداشم همون کاريو که با من کرد داره با اون دختره ميکنه يه لبخند کوچولو زدمو رفتم حموم که يه دوش بگيرم.

 

Січень 2, 2008 at 7:34 pm Залишити коментар

سحر

سحر

سلام این خاطرات سحر خانومه که چطوری جنده شد.

اسم من سحر الان 20 سالمه من دادنو از 6 سالگی شروع کردم حتما همتون تعجب میکنید ولی صبر کنید تا بهتون بگم:

6سالم بود یه روز که غیر از منو داداشم که 2 سال از من بزرگتر کسی خونمون نبود من تو اتاقم داشتم با عروسکم بازی میکرم. داداشم هم تو اتاقش بود . همونجور که با عروسکم داشتم بازی میکردم دست عروسکم کنده شد رفتم که بدم داداشم اونو برام درست کنه که دیدم از تو اتاقش یه صداهایی میاد یواش در اتاقشو باز کردم دیدم که داره تلویزین نگاه میکنه تلویزیون داشت یه فیلم نشون میداد که یه خانوم و یه آقا تو یه اتاق بودن ولی یهو لباساشو نو در آوردن من جا خورم داداشم اصلا متوجه من نشده بود و کاملا حواسش به فیلم بود که من بهش کفتم داداش اینا چیکار میکنن اون برگشت و منو نگاه کرد میخواست ویدیو رو خاموش کنه که نظرش عوض شد.
گفت: هیچی همه آدما از این کارا با هم میکنن بیا تو. نمیدونم فیلمو از کجا آورده بود ولی فکر کنم از یکی از پسرهای همسایمون که باهاش دوست بود و از داداشم بزرگتر بود گرفته بود. فیلم به اونجایی رسید که تازه زنه داشت کیره مرد رو میخورد و بعد پا شدن و مرد کیرشو کرد تو کس زنه ( البته اون زمان من اسم اینا رو بلد نبودم )
داداشم بهم گفت : سحر نری به مامان و بابا بگی اگه نه هر دو مون کتک میخوریم ،باشه؟
منم گفتم باشه بعد دیدم داداشم داره کیرش رو میماله منم یه دست به کسم زدم یه جوری بودم! بدتر شدم
یهو داداشم بهم گفت : سحر بیا چیزامون رو به هم نشون بدیم بیا شلوارامون رو در بیاریم مثل تو فیلم .
من گفتم : نه زشته مامان گفته نباید شلوارمو جلو کسی بکشم پایین تازه خانم مربی هم گفته این کاره زشتیه و شماها نباید بول بولاتون رو به کسی نشون بدین .
داداشم گفت: نه اونا همه الکی میگن نگاه اگه اینجوری بود این خانم آقاهه چرا لباساشونو جلو هم در آوردن. صحنه فیلم تموم تموم شده بود و یه صحنه دیگه بود که خانمه با آقاهه داشتن همو میمالیدن .
داداشم گفت : تازه مامان و بابا از کجا میخوان بفهمن اونا که الان نیستن اگه تو بهشون نگی که نمیفهمن
من گفتم : اخه مامان گفته هرکی شلوارتو خواست بکشه پایین بیا به من بگو.
داداشم گفت: خوب حالا اگه نگی که نمیفهمه بیا اصلا من اول شلوامو میکشم پایین اصلا هم زشت نیست. اون شلوارشو در آرورد و گفت :حالا نوبته تویه
منم وقتی دیدم اون در آورده منم شلوارم در آوردم بعد اون شورتشو در آورد من خیلی دوست داشتم ببینم چول پسرا چه شکلیه . یه چیزی از جلوش اویزون بود
گفتم: اون چیه.
گفت: چلم دیگه.
گفتم چرا این شکلیه
گفت : مال پسرا این شکلیه مگه تو فیلم ندیدی نگاه آقاهه رو ،
تلویزیون رو نگاه کردم ولی مال مرد خیلی بزرگتر از مال داداشم بود .
داداشم گفت: تو هم شورتتو در بیار من اولش خجالت کشیدم ولی بعدش شرتمو در آوردم
داداشم اومد یه دست زد به کسم. یادش بخیر چه کس کوچولی نازی داشتم کی فکر میکرد این کوچولویه ناز و معصوم یه روزی یکی از دخترهای فاحشه بشه که همه قیمتشو بدونن. کی فکر میکرد که کس کوچولو و سفید یه روزی دست هر نامردی بهش بخوره.
داداشم منو بغل کرد و گذاشت رو تخت و شروع کرد به مالودن کسم مثل فیلم منم کیر اونو براش میمالوندم بعد اومد و روم خوابید مثل فیلم و چولامونو بهم میزدیم بعدشم از رو هم پاشیدیمو و لباسامونو پوشیدیم بعد داداشم بهم گفت : به مامان بابا چیزی نگی اگه پرسیدن چیکار کردین بگو خاله بازی باشه
منم گفتم : باشه
….

این قضیه همچنان ادامه داشت و ما هر چند وقت یکبار که کسی خونه نبود به هم ور میرفتیم تا اینکه من کیر اونو میمالید و و اون هم کس منو. بد نبود وقتی کمی بزرگتر شدم بیشتر حال میکردم وقتی کسمو میمالید یه حالی میشدم که خوشم میومد 9 سالم شده بود و تو این مدت یه چند بار با پسر عمو و پسر عمه ام هم یه شیطونی هایی کرده بودیم بدون اینکه داداشم بفهمه!

یه روز داداشم بهم گفت بیا این فیلم جدید با هم نگاه کنیم چون میدونست من جلوی فیلما طاقت نمیارم و اونم همینو میخواست. فیلمو که داشتیم نگاه میکردیم کم کم لباسهای همو در آوردیم مثل همیشه یکم با هم ور رفتیم و مال همو مالیدیم من خیلی داشتم کیف میکردم چون دیگه وارد شده بود میدونست اگه دستشو لای قاچ کسم بذاره و بماله من خیلی خوشم میاد و رفتیم رو تخت و رو خوابیدیم چیزامونو به هم میزدیم گاهی هم از پشت
یکهو دیدم داداشم از روم پاشد من به شکم حوابیده بودم بر گشتم نگاه کردم دیدم داداشم داره کیرشو تف میزنه
گفتم :چه کار میکونی
گفت :هیچی
گفتم: تف نزن خیس میشه خوشم نمیاد
گفت : نه اتفاقا بیشتر حال میده نگاه تو فیلمه همین کارو میکنه ،
منم نگاه کرده یارو کیرش رو تف زده بود و یه تفم انداخت رو زنه ،
من گفتم: نه تف نزن .. نمیزارم من دوست ندارم خیس بشه
اون گفت: نه حال میده صبر کن خودم تمیز میکنم ، بخواب .
اون یه تفم انداخت لای پای منو خوابید روم ، کیرش لیز میخورد لای پام و شروع کرد به بالا و پایین رفتن اولش زیاد خوشم نیومد ولی وقتی کیرش میخورد لای قاچ کسم و از روش رد میشد خیلی حال میکردم ولی در کل اون بیشتر حال میکرد تا بجایی رسید که گفت: سحر یه جوری شدم دیگه نمی تونم تکون بخورم کرم یه جوری شده و پاشد از رو من و رفت دستمال کاغذی آورد و لای پاهامو تمیز کردو یه دستمال دیگه من ازش گرفتمو خودمو تمیز کردم که یهو دیدم صدای مامان ، بابا میاد دادشتن منو و داداشمو صدا میزدن داداشم شلوارشو پاش کرده بود و من شرتمو پام کرده بودم که بابا اومد تو منو وقتی اونجوری دید گفت: چیکار میکردین
گفتم : هیچی شلوارم کثیف شده بود داشتم عوضش میکردم.
بابام چپ چپ به داداشم نگاه کرد و گفت : خیله خوب .
داداشم از اتاق رفت بیرون و من شلوار دیگمو پوشیدمو رفتم بیرون و سعی کردم طبیعی باشم.

 

Січень 2, 2008 at 9:56 am 1 comment

Older Posts Newer Posts


بهترین ایمیل های سکسی در ایمیل شما عکس فیلم کوس کون کیر خفن!

چنان که مایل به ارسال
داستان های سکسی بدون خطر فیلتر شدن به ایمیل خود هستید روی آدرس زیر کلیک کنید و
سپس ایمیل خود را وارد کنید

 
کلیک کنید

با وارد کردن ایمیل
خود، شما هر روز ایمیل های بسیار حاوی عکس فیلم و داستان سکسی دریافت می کنید! لذت
را با ما تجربه کنید

RSS خرید پستی فروشگاه لوزارم آرایشی زیور آلات

  • Відбулась помилка — схоже, що канал не працює. Спробуйте ще раз.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 254 other followers