Posts filed under ‘نیلوفر’

داستان سکسی کوس نیلوفر

قبل از اینکه این داستان رو بخونید، از ستون سمت راست، نوشته اشتراک ایمیلی بشید. روی کلمه قرمز رنگ کلیک کنید. سپس ایمیل خودتون رو وارد کنید تا از این به بعد داستان های سکسی براتون ایمیل بشه. چون که فردا وبلاگ فیلتر شد، شما خیالتون تخت باشه که براتون داستان سکسی ارسال میشه. به همراه عکس فیلم کوس کیر…

وقتی از خونه به سمت فرودگاه حرکت میکردم، خودم هم نمیدونستم که در این سفر اداری ممکنه چه اتفاقی برام بیفته و با چه کسی روبرو بشم. اون شب فرودگاه خیلی شلوغ بود. بلیت و چمدانم رو تحویل دادم و کارت پرواز رو از مامور فرودگاه گرفتم. موقعی که از میان مسافران بیرون میومدم یه دفعه چشمم به یک قیافه آشنا افتاد و نگاهمون بهم گره خورد. هرچند سالها گذشته بود، ولی خوب شناختمش موجود نفرت انگیزی که همیشه از بخاطرآوردن اسمش چندشم میشد: نیلوفر منصوری!
سابقه آشنایی ما به گذشته های دور برمیگشت. حدود 12 سال پیش و زمانی که هردومون دانشجو بودیم. نیلوفر دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه اهواز بود و هرچند ما هم رشته نبودیم ولی منهم مثل خیلی از پسرهای دیگه، اونو خوب می شناختم! هنر نیلوفر این بود که با وجودیکه چندان زیبا نبود، ولی خیلی راحت با رفتار تحریک کننده و اغواگرش همه پسرها رو اسیر خودش می کرد. او فوق العاده هم تنوع طلب بود و هرگز مدت زیادی رو با یک نفر سرنمیکرد و مرتب دنبال شکار میگشت. کافی بود شما ظاهری زیبا ، وضعیت مالی خوب یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید، در اینصورت نیلوفر حتما” به شما پاسخ مثبت میداد! خیلی از دانشجوها و اساتید و حتی شاید بعضی از افرادی هم که بیرون از دانشگاه بودند و سرشون به تنشون می ارزید طعم نیلوفر را چشیده بودند!!

جهت خواندن کامل مطلب روی لینک زیر که به زبان اوکراینی هست کلیک کنید

(more…)

Серпень 28, 2009 at 7:57 am 1 comment

داستان سکسی زن همسایه

تو یه خونه آپارتمانی زندگی میکردیم که 4 طبقه داشت. تو طبقه چهارم یه خونواده زندگی می کردن من از همون اولش که اینا اومدن اینجا به زنی که تو اون خونه بود علاقه پیدا کردم. یه زنه حدودا 28-30 ساله که یه اندام سکسی داشت که هر مردی رو حشری میکرد. خیلی دوست داشتم باهاش رابطه داشته باشم ولی امکانش نبود. به خونه ما زیاد رفت و آمد داشت و با مامانم زیاد گرم می گرفت. یه بار تو صحبتاشون فهمیدم که برنامه نویسی نت بلده. منم هی به مامانم میگفتم که میخوام برم کلاس و یاد بگیرم. بعد یه مدت که مامانم دید جدی میگم این حرفارو بهم گفت خانوم…. بلده و بذار بهش بگم ببینم چی میگه!
منم گفتم نه بابا ولش کن و از اینجور تعارفها. بالاخره مامانم با خانوم… حرف زد و قرار شد من هفته ای 2 بار برم پیشش و یاد بگیرم. از اون روز به بعد کار من شده بود اینکه تو تنهایی فکر کنم و جق بزنم. (از این به بعد به جای خانوم … میگم مریم) بعد یکی دو هفته باهاش راحت تر شده بودم قبلا هم که میرفتم روسری سر نمیکرد ولی یه مانتو میپوشید که مثلا خودشو ازم بپوشونه منم که از هر موقعیتی واسه دید زدنش استفاده میکردم. بهش گفتم مریم خانوم شما راحت باشین فکر کنم تو مانتو پوشیدن براتون سخت باشه. اونم گفت آره ولی چیکار کنم دیگه زشته.
گفتم نه بابا چه زشتی داره شما راحت باشین اگه به خاطر من شما ناراحت باشین من اصلا کلاس نمیام.(دیگه ترکوندم) از جلسات بعدی دیگه مانتو نمی پوشید و با یه بولیز دامن جلوم میگشت. سینه هاش خیلی گنده بودن و وقتی راه میرفت قشنگ تکون میخوردن منم که همیشه حشری تا اینارو میدیدم شق میکردم. خلاصه گذشت و گذشت تا من خیلی دیگه با این مریم خانوم راحت شده بودم.
اما ماجرای اصلی از اینجا شروع میشه. یه بار عصر که دخترش مدرسه بود رفتم واسه کلاس. ولی نیم ساعت زودتر. درو که زدم طول کشید تا درو باز کنه. بعده اینکه باز کرد دیدم موهاش به هم ریختس و با یه بولیز و شلوارک منو دعوت کرد که برم تو خونه. به نظر خیلی حشری میرسید. تا حالا جلوم با شلوارک نیومده بود. منم که از همون لحظه اول شق کردم.رفتیم نشستیم پشته کامپیوتر که شروع کنیم. گرمای بدنشو از اون فاصله هم میتونستم حس کنم. درسو که شروع کرد به نظر کلافه میرسید بعده یه چند دقیقه گفتم اگه حوصله ندارین امروز درس نخونیم. اونم سریع قبول کرد انگار منتظر این حرفم بود. پاشدم که برم گفت نه کجا میری؟ بمون کارت دارم گفتم باشه
گفت پس یه لحظه منتظرم باش. رفت بیرون از اتاق و بعد چند دقیقه گفت فلانی بیا اینجا!
یه لحظه رفتم تو اتاقش دیدم داره از بالای کمد یه چیزه ور میداره گفت میتونی اینو بهم بدی منم رفتم که از بالای کمد نایلونو بهش بدم نایلونو که ور داشتم نایلون پاره شد و همه چیزش ریخت بیرون. تویه نایلون پره لباس زیره زنونه بودش. دیگه کاملا حشری شده بودم گفتم ببخشید که پاره شد گفت اشکالی نداره میرم یه نایلون دیگه میارم رفت که از آشپزخونه نایلون بیاره منم حسابی لباس زیراشو دید زدم. اومد تو اتاق. گفتم من میرم بیرون دیگه. گفت نه نمیخواد. نشست و دونه دونه شرتاشو تا میکردو میذاشت تو نایلون میخواست منو حشری کنه. یه دفعه یدونه از کرستهای قرمزو ورداشتو گفت این بهم میاد. منم مونده بودم چی بگم. گفتم نمیدونم. بیزشو جلویه من در آورد و گفت بازش کن. گفتم چیو؟. گفت این کرستی که تنمه دیگه. منم با خجالت از پشت بازش کردم و اون همونطوری که پشتش به من بود اون یکیو پوشید و گفت حالا اینو ببند. دستم که به بدنش میخورد از گرماش میسوختم.
یدفعه برگشت و گفت بهم میاد؟ منم که دهنم خشک شده بود هیچی نمیگفتم. گفت چرا انقدر خجالت میکشی؟ بازم هیچی نتونستم بگم. همونجوری دولا شد و شرتشم ور داشت دیگه باورم نمیشد که داره این کارا رو میکنه. پشتشو به من کرد و شلوارکشو در آورد. وآآآآآآی چه کونی داشت دیگه داشتم سکته میکردم شرتشم در آورد و اون یکیو پوشید گفت بهم میاد من بازم هیچ حرفی نمیزدم. گفت حالا نوبته توئه. گفتم چیکار باید بکنم. گفت یدونه از اینارو انتخاب کنو بپوش. من مات و مبهوت مونده بودم. خودش یدونه شرته مشکی تور دار ور داشتو اومد طرفم گفت اینو بپوش. گفتم یعنی چی؟؟ گفت همینی که گفتم. منم شلوارمو در آوردم و گفتم شما برید بیرون تا من عوض کنم. گفت مگه من میخواستم عوض کنم تو رفتی بیرون. دیگه چیزی نداشتم بگم. گفت زود باش. منم کیرم کاملا خوابیده بود. اصلا شوکه شده بودم. پشتمو که کردم طرفش گفت نمیخواد اصلا برگرد خودم برات عوضش میکنم. منتظر جواب منم نشد اومد جلو و شرتمو کشید پایین و از دیدن کیره خوابیدم تعجب کرد. شرتمو که داشت در میاورد کم کم کیرم شق شد و کامل جلوش وایستاد کاملا حشری شده بود از این صحنه اومد شورتو بپوشونه که هر کاری کرد کیرم تو شورته جا نشد و اونم همش با کیرم ور میرفت منم که داشتم حال میکردم یه دفعه احساس کردم داره آبم میاد اونم حس کرد که کیرم داره سفت تر میشه ادامه داد آبم با فشار تمام ریخت تو دستش و یه آه از هوس کشید. گفت آهان مرد شدی حالا.
دستشو که کاملا از آب کیر پر بود برد طرفه دهنشو همشو خورد منم دیوونه شده بودم بلندش کردمو یه لب اساسی ازش گرفتم تازه فهمیده بودم چه خبره. انداختمش رو تختو خودمم روش خوابیدم . بولیزه خودمو در آوردم و شروع کردم ازش لب گرفتن. خیلی لبای باحالی داشت. تا تونستم لباشو خوردم. اومدم پایین تر و زیره گردنشو لیس زدم. اومدم پایین تر تا رسیدم به سینهاش. با یه حرکت کرستشو پاره کردم و از این صحنه خیلی خوشم اومد. داشت با تعجب منو نیگا میکرد که این همون پسره خجالتیه؟؟!!! شروع کردم به خوردن سینهاش تا جایی که گفت بسه داره دردم میاد
اومدم پایین ترو همه جاشو لیس میزدم. شرتشم با همون وحشی گری پاره کردم. شیرجه رفتم رو کسش و حالا نخور کی بخور. با چوچولش بازی میکردمو مک میزدم یه انگشتمم تو کسش بود و عقب جلو میکردم چقدر حال میداد انقدر خوردم که ناله هاش به جیغ تبدیل شد و تکونای شدید میخورد فهمیدم که داره ارضا میشه کارمو سریع تر انجام دادم تا با یه جیغ بلند آروم شد منم چوچولشو کردم تو دهنمو محکم مک زدم دیگه نا نداشت بلند شه.
گفتم خوب بود؟؟
گفت عالی بود. بلند شد و شروع کرد به ساک زدن چقدر قشنگ این کارو میکرد. یه بار آبم اومده بود و میدونشتم که به این زودی آبم نمیاد. گفتم بسه میخوام بکنمت. رو کمر خوابید و منم رفتم لای پاش کیرمو رو کسش میکشیدم تا ازم بخواد بکنم تو کسش. یه دفعه گفت بکن توش دیگه…. من کیرتو میخوام…. منم سر کیرمو کردم تو کسش
گفت یواشتر کیرت از شوهرم گنده تره منم گفتم با همین کیر میخوام جرت بدم!! یدفعه همشو کردم تو کسش نفسش بند اومده بود منم تند تند تلمبه میزدم یه 5 دقیقه ای تلمبه زدم که گفتم خسته شدم. جامونو عوض کردیم و اون اومد بالا کیرمو کرد تو کسش و بالا پایین میرفت. سرعتش کم بود و بهم زیاد حال نمیداد. گفتم میخوام بکنم تو کونت. گفت نه جر میخورم. گفتم نترس. به پشت خوابوندمشو کیرمو یواش کردم تو کونش هنوز سرش نرفته بود که جیغ زد دارم جر میخورم…. بکش بیرون. اما من دیگه حالیم نبود تا آخر کردم توش دیدم بدنش قرمز شدش داشتم حال میکردم. کیرمو تو کونش نیگر داشتم. نفسم نمیکشید. یدفعه داد زد جر خوردم…… منم دستمو گذاشتم جلو دهنش که داد نزنه. دستمو گاز میگرفت. بعده چند دقیقه بی حال شدش منم شروع کردم به تلمبه زدن و اونم داشت زیره من التماس میکرد. تورو خدا بسه… دارم جر میخورم… منم داشتم لذت میبردم بعده 3-4 دقیقه از تو کونش کشیدم بیرون و دوباره کردم تو کسش دیگه درد یادش رفته بودو و داشت لذت میبرد. همینجوری میکردمش خودمم تعجب کرده بودم که چرا آبم نمیاد. تو همین فکرا بودم که دیدم دوباره داره ارضا میشه منم تندتر میکردمش احساس کردم که داره آبم میاد میخواستم با هم ارضا شیم دیگه من داشتم میومدم اونم شروع کرد به لرزیدن و ارضا شد. گفتم من دارم میام چیکار کنم گفت بریز تو منم خوشحال شدم و با تمام توان تلمبه زدم کیرمو با آخرین قدرت زدم تو کسش و تمام آبمو توش خالی کردم. تا حالا انقدر حال نکرده بودم. کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون و رفتم و خودمو شستم اومدم تو اتاق و دیدم داره دیر میشه و باید برم خونه رفتم جلو و بوسش کردم و گفتم خیلی ممنون اونم گفت دستت درد نکنه لباسامو پوشیدمو رفتم خونمون. او اون به بعد کاره من شده بود هفته ای دوبار گائیدن مریم و همیشه هم آبمو توش خالی میکردم. یه روز بهم گفت که بچه دار شدم و وانمود کردم که از شوهرمه منم کلی خوشحال شدم که دارم بابا میشم. بعد 1 سال ما از اونجا رفتیم و اون موندو بچه من!!!
منتظر خاطرات بعدی باشید!!
نوشته شده توسط غریبه

Серпень 22, 2009 at 3:57 am 3 коментарів

داستان سکسی سکس غیرعلنی من و مامان

سلام. ماجرای من از اونجايی شروع شد که من تازه کرک و پشمی درآورده بودم وهمش نگام تو کس و کون همسایه ها و فامیلا بود ولی بعد از یه مدت تکراری می شدن و برام اون جذابیت رونداشتن همه جز یه نفر. مامانم! اولا از خودم خجالت می کشیدم که مامانمو دید می زنم ولی خوب این حس اینقدر قوی بود که نمی شد مهارش کرد. بابام از آدمای تقریبا مذهبی بود و این ترس منو چند برابر می کرد ولی مامانم خوشبختانه این جوری نبود ومعمولا تو خونه خیلی راحت می گشت که همینم منو انگولک می کرد. مامانم از بابام 6 سال کوچيک تره و 39 سالشه. یه زن جا افتاده وگوشتی. سینه های بزرگ و نرم 80 با کون و رون تپل که نگاه آدمو خیره می کنه. من که پسرشم نظرم اینه وای به حال بقیه. همیشه وقتی می خواست خم بشه سعی می کردم جلوش باشم و سینه هاشو دید بزنم. این دید زدنها تا حموم واتاق خواب و… ادامه پیدا کرد تا این که مامان فهمید من همیشه دارم سعی می کنم که سینه و کونشو دید بزنم و میرم سروقت لباسای زیرش. یه روز که داشت تو آشپزخونه کار می کرد رفتم سر کمد لباساش. داشتم با شورت مامان ور می رفتم وبو می کردم که یه دفعه مامانم صدام کرد. قلبم داشت مثل گنجشک می زد. اومد جلو. شورت رو از دست من گرفت ولی عصبانی نشد. بعد گفت: چرا این کارو می کنی؟ تو اگه احتیاج داری اونم تو این سن من درک می کنم ولی نمی خوام بچم نسبت به چیزی حریص باشه و همیشه له له چیزی رو بزنه. تو اگه چیزی می خوای می تونی به من بگی. بین خودمون می مونه. من داشتم همین جوری عرق می کردم و سرم رو انداخته بودم پایین. بعد مامان رفت سر کارش. منم رفتم تو اتاقم و تا شب بیرون نیومدم. حتی شام نخوردم و خوابیدم. فردا صبح بی سروصدا رفتم مدرسه. وقتی برگشتم خونه مثل همیشه نبود. مخصوصا مامان. بر خلاف چیزی که فکر می کردم مامان خیلی مهربون تر شده بود. یه تاپ تنگ پوشیده بود با شلوارک که معمولا اینا رو جلوي بابا تو اتاق خواب می پوشید. من کلی تعجب کردم. می دونستم چرا این کارا رو می کنه. می خواست زحمت منو کم کنه و من هر چه قدر می خوام ببینم تا به قول خودش حریص نشم. ولی از برخورد دیروز اصلا حرفی نزد و به روم نیاورد. چند روز اول من خجالت می کشیدم تو روش نگاه کنم ولی کم کم یادم رفت چه گندی زدم و کلی حال می کردم. مامانم هر روز سکسی تر می پوشید. مثلا دیگه زیر تاپ کرست نمی بست تا قشنگ حالت گردی سینش پیدا باشه. دیگه جوری شده بود که وقتی از مدرسه میومدم خونه منتظر یه کار جدید از مامان بودم. یه روز وقتی اومدم خونه دیدم مامان حمومه. من تو اتاق بودم که در حموم باز شد. مامان با شورت و کرست اومد بیرون. ولی مثلا نمی دونست من اومدم یه جیغ کوچیک زد و دوید تو اتاقش. من آب از دهنم راه افتاده بود. سینه هاش داشت کرستو پاره می کرد. وقتی که دوید تا اتاق کون و سینه هاش می پریدن بالا وپایین. شورتش تو او کون و رونای تپل گم شده بود. اون روز تا شب با صحنه ای که دیده بودم 3 بار جق زدم ولی بازم حس می کردم ارضا نشدم. مامان روزها این جوری بود ولی به محض این که بابا میومد می شد همون مامان قبل تا بابا نفهمه. این جریان ادامه داشت تا این که یه روز مامان اومد پیشم و بدون اینکه خجالت بکشه یا روش نشه بهم گفت: سعید جان این اصلا درست نیست که تو روزی چند بار جق می زنی! خیلی ضعیف شدی. چهرت خیلی داغون شده. این کار ارضات نمی کنه. اگرم بکنه خیلی زود گذره. سعی کن خودتو درونی ارضا کنی. منم فقط گوش می کردم. دیگه خجالت نمی کشیدم. مثل یه شاگرد به حرفای معلمم گوش می کردم. فقط بدیش این بود که می گفت این کارو نکن. نمی گفت چه کاری بکنم که تخلیه بشم. منم چیزی نمی گفتم. ولی من کار دیگه نمی تونستم بکنم و با دیدن مامانم که دیگه یه جورايی خودشو در اختیار من گذاشته بود که راحت دید بزنمش فقط می تونستم به یادش جق بزنم. مامانم می خواست کمکم کنه ولی خودشم نمی دونست چه جوری. تا این که چند ماهی گذشت. مامان دیگه این کارا براش عادی شده بود وبعضی وقتا حتی با شورت و کرست می رفت حموم یا همون جوری میومد بیرون. تا این که مامان پا درد شدید گرفت… پشت رون راستش که من می میرم براش درد شدیدی گرفته بود. وقتی رفت دکتر، دكتر گفت: که اسپاسم ماهیچه گرفتین (گرفتگی شدید عضله). یه سری دارو بهش داده بود که اثری نکرد. پیش چند تا دکتردیگه رفت که بهش گفتن بهترین کار اینه که روزی سی دقیقه با آب گرم و یه پماد خاص مالش داده بشه. چند روزی مینا خانم زن همسایمون این کارو براش می کرد ولی بعدش بهونه می آورد که کار دارم و ازاین حرفا. بابامم که نبود. پس موند فقط من. وای که چه حالی کردم وقتی مامان از رو ناچاری بهم گفت: سعید کسی نیست باید خودت زحمتشو بکشی. منم با کمال میل قبول کردم و همچین چشم گفتم که مامان تا حالا از من نشنیده بود. یعد مامان رفت حموم و یه چند دقیقه بعد منو صدا کرد که برم برا کمک. دیدم مامان تشک طبی اش رو پهن کرده و با یه تاپ و شورت به شکم خوابیده کف حموم. تا این صحنه رو دیدم دلم خالی شد. هیچ عجله نداشتم. مثل همیشه چون می دونستم مامان حالا حالا ها از جاش بلند نمي شه. داشتم همین جوری نگاه می کردم که کیرم راست شد. مامانم صداش دراومد. گفت: معلومه چی کار می کنی؟ زود باش دیگه. منم زود کیرمو جمع وجور کردم. نشستم کنار مامان. گفتم: حالا باید چی کار کنم؟ گفت: این پماد رو بگیر و آروم بمالش به پام. فقط آروم وبی عجله. معلوم بود مینا خانم با بی حوصلگی این کارو کرده و مامانم اذیت شده. منم گفتم: همچین بمالم که حال کنی. مامان گفت: ببینیم و تعریف کنیم. منم شروع کردم. تا دستم خورد به رونای نرم و گوشتی مامان انگار تو ابرا بودم ولی کیرم داشت مي ترکید. خیلی آروم از بالا به پايین دستمو می کشیدم رو پای مامان. گفتم: چطوره؟ مامان خیلی راضی بود. یه خورده قربون صدقم رفت و به مینا خانم فحش داد. بعد از ده دقیقه دیگه دیدم صدای مامان نمیاد. فکر كنم یه جورايي خوابش برده بود. منم با یه دست رون مامانو می مالیدم با یه دست کیرمو. انقدر این کارو کردم تا آبم ریخت تو شورتم. دیگه جون نداشتم. به مامان گفتم: کافیه؟ اونم سرشو به نشون رضایت تکون داد. منم رفتم بيرون. بعد مامان اومد بیرون و ازم تشکر کرد. گفت: از این به بعد همیشه خودت زحمتشو بکش. منم کلی حال کردم. تا شب همش اون صحنه ها جلو چشام بود و منتظر فردا. بالاخره فردا رسید و مامان رفت حموم که منو صدا کنه. وقتی رفتم تو دیدم با همون لباساس ولی این بار شورتش خیس خیس بود و کامل خوابیده بود رو کونش. شورتش سفید بود. وقتی خیس شده بود تقریبا بی رنگ شده بود. انگار که مامان کون لخت جلوم خوابیده بود. خودشم فهمید که خیلی نظرمو جلب کرده ولی چیزی نگفت. تو دلم می گفتم: از یه طرف میگه جق نزن از این طرف با من این جوری می کنه. منم کارمو شروع کردم و یه باردیگه آبم اومد. یه هفته گذشت. منم هر روز این کارو تکرار می کردم. دیگه پای مامان خوب شده بود. از راه رفتنش معلوم بود. ولی ما هرروز ادامه می دادیم. تا این که یه روز مامان گفت: سعید خیلی خوب ماساژ میدی. امروز کل پشتمو بمال. منم بدون مکث شروع کردم با هر دستم یکی از روناشو می مالیدم. بعد گفت: بسه دیگه پوستش کنده شد. بیا بالاتر.اومدم کونشو بمالم که گفت: اونجا رو نگفتم که شیطون. کمرمو گفتم. بعد تاپشو درآورد و گفت: لباستو در بیار که خیس نشه و بشین رو باسنم و کمرمو بمال. وای که با چه سرعتی حرفاشو گوش می کردم. نشستم رو کون مامان و شروع کردم. نرم ترین چیزی بود که تا اون موقع لمس می کردم. یه خورده که ادامه دادم ناله های مامان بلند شد. بعد گفت: اگه بند سوتین اذیت می کنه بازش کن. منم همین کارو کردم. همش تو دلم می گفتم اگه الان بلند بشه من چه خواهم دید. کیرم داشت پوستش رو پاره می کرد. منم سعی می کردم مامان نفهمه ولی با حرکتای من رو پشتش چند باری حسش کرد ولی چیزی نگفت. منم پررو ترشدم. دیگه به جای این که دستمو دراز کنم کمرمو خم و راست مي کردم که کیرم مالیده شه به کون مامان. تا این که آبم اومد. از تکونایي که من خوردم و نفس نفس زدنام مطمئنم مامان فهمید که چی شده ولی بازم چیزی نگفت. انگارمنتظر همین بود. بعد گفت: برای امروزکافیه. برو منم یه دوش می گیرم میام. منم زود اومدم بیرون که مامان کیرم وشورت خیسم رو نبینه. چند روزی هم این جوری گذشت تا این که مامان راحتی رو به آخر رسوند یعنی وقتی این بار رفتم حموم دیدم لخت لخت به شکم خوابیده. تا دید من بازم خشکم زده گفت: تو هم لخت شو که لباست خیس نشه. شورتتم در بیار. من که بر نمی گردم. منم لخت شدم. نشستم رو باسن مامان که پشتشو بمالم با اولین حرکتم که کیر لختم کشیده شد به چاک کون مامان ، من نفسم بند اومد. مامانم خودشو جمع کرد ولی بازم هیچی نگفت و عادی برخورد کرد. این بار خیلی زود تر آبم اومد ریخت لای کون مامان. بعد مامان دوباره همون حرف رو تکرار کرد و منم اومدم بیرون. وقتی مامان دوش گرفتنش تموم شد بازم خیلی عادی برخورد می کرد. انگار نه انگار که من آبمو رو پشتش خالی کرده بودم. چند روز بعد وقتی داشتم همون کارهمیشگیم رو تکرار می کردم دیگه فکر نمی کردم راحتی ما بیشتر ازاین بشه که مامان بهم گفت: کافیه. می خوام بخوابی روم و تمام وزنتو بندازی رو من تا خستگیم در بیاد. نمی دونستم باید چی کار کنم. همین جوری مونده بودم که مامان گفت: زود باش دیگه. تو که این قدر خنگ نبودی. منم خوابیدم رو مامان. حالا دیگه کیرم فقط به کون مامان برخورد نمی کرد بلکه کاملا کیرم لای کون مامان بود. انقدر بزرگ و نرم بود که کیرم گم شده بود تو. هردو داغ شده بودیم. بعد مامان گفت: این جوری خوب نیست. فشار کمه. خودتو یه کم بلند کن بعد به بدن من فشار بیار. زود باش. منم همین کارو کردم ولی تا خودمو کمی بالا کشیدم کیرم افتاد لای پای مامان و وقتی دوباره وزنمو انداختم رو مامان کیرم رفت لای پای مامانم. اونم گفت: این جوری بهتره. ادامه بده. در واقع من داشتم تلمبه می زدم. مامانم پاهاشو به هم فشار می داد تا مسیر کیرم تنگ تر بشه. منم کیرمو می مالیدم به کس مامان. باورم نمي شد که دارم چی کار می کنم! پیش آب کیرم و آب کس مامان کارمونو لذت بخش تر می کرد. من سرم روی کتف مامان بود و تندتند نفس مي کشیدم. مامان خیلی آروم ناله می کرد ولی صداش به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه آبم اومد و ریخت رو کس مامان. من بی حال افتادم رو مامان. نا نداشتم که بلند بشم. بعد در گوش مامان گفتم: خیلی دوست دارم و رفتم بیرون. مثل همیشه انگار نه انگاراتفاقی افتاده. با خودم فکر می کردم اگه همین جوری پیش بره تا چند روز دیگه می تونم کس و کون مامانو بکنم ولی دفعه بعد که رو مامان خوابیده بودم دیگه پررو شده بودم. کیرموگذاشتم دم کس مامان که یه دفعه مامان خودشو مثل سنگ سفت کرد و نذاشت بکنم تو. فهمیدم که زیاده روی کردم. در گوشش گفتم: ببخشید. اونم دوباره شل شد. منم کیرمو کردم لاپای مامان و انقدر عقب و جلو کردم تا آبم اومد و رفتم بیرون. وقتی مامان اومد بیرون بهم گفت: پام دیگه خوب شده ولی چون خیلی خوب ماساژ میدی هفته اي یه بار بیا ماساژم بده به شرط این که دیگه ازاون کارا نکنی. (جق زدن) منم گفتم: چشم. در واقع مامانم خودشو در اختیار من گذاشته بود تا من خودمو خالی کنم. البته کاملا کنترل شده. طوری که حتی یه بارم تو صورتم نگاه نمی کرد وقتی من پشتش بودم تا رابطمون از حد خارج نشه و رومون به هم باز نشه. ماساژهای مامان تا سال پیش که من با یه دخترخانم به اسم ندا نامزد کردم ادامه داشت تا این که مامان بهم گفت: حالا دیگه ندا احتیاج به ماساژ داره. منم بوسیدمش و ازش به خاطر این همه لطف که تو این سالها به من کرده بود ازش تشکرکردم. خوش باشید

Серпень 21, 2009 at 12:28 pm 1 comment

من و پريود خواهرم

سلام اسمه من فرهاده و 16 سالمه من داستانهاي شما و سايت هاي ديگر رو در مورد سكس با خواهر يا مادر ميشنيدم اما هيچ وقت فكر نميكردم به روز خود منم اينكار رو انجام بدم.
هميشه مي گفتم من از خوندن و شنيدنه اينا لذت مي برم نه انجامش اما به روز با مسئله اي برخورد كردم كه اينطوري شروع مي شد.
من دوتا خواهر دارم سارا و سمانه سارا 14 سالشه و سمانه 15 من هيچ وقت به اونا نظري نداشتم و از بچگي با هم بازي ميكرديم و تو درسا بهشون كمك مي كردم . اما وقتي كه هم من و هم اونا به سن بلوغ رسيدن وضع فرق كرد من به برجسته شدن بدنشون نگاه ميكردم و اينگه بعضي وقتا برايه من عشوه گري ميكنن منم دورانه بلوغم بود و خيلي كنجكاو بودم در مورده بدن دخترا چيزي بدونم اما نه تو كتابا و لايه حرفايه بي سر و ته دوستام و پسره همسايه و كسايه ديگه! (more…)

Серпень 21, 2009 at 12:18 pm 13 коментарів

داستان سکسی هنوز در سفر هستم !

شروع كردم ببينم ميتونم با آب دهن از شرشون خلاص شم يا نه؟ديدم نميشهلعنتي – اگه ميرفتم دستشويي هم حشر نازنين مي خوابيد – هم ممكن بود با محسن و الهه چشم تو چشم بشم – تو شيش و بش بودم چيكار كنم – كه يهو ياد سنت حسنه استخاره افتادم! – يه دسته پشم از پشماي كيرم كندم – تو دلم گفتم اگه زوج باشن ميرم _(يعني خوب اومده) اگه فرد باشه نميرم – كه به حمدالله با كمك خداوند منان – استخارم خوب اومد – در همين حين متوجه نگاه حيران و متعجب نازنين شدم – فرصت نبود پاسخي بهش بدم – فقط چشمكي زدم و آروم در اتاق خواب رو باز كردم – ديدم خبري نيست – با احتياط رفتم به سمت دستشويي - به سرعت كيرم رو غسل تعميد دادم و از شر دستمال كاغذي ها راحت شدم – و سريع برگشتم
اومدم تو اتاق – ديدم نازنين ملافه رو كشيده رو خودش و با نگاه عاقل اندر صفيه از من ميپرسه سر بزنگاه كجا رفتي ديوونه؟منم بدون توجه به حالت نازنين رفتم رو تخت و كنارش خوابيدم – حالا تو دلم خدا خدا ميكردم – ضد حال نزنه – با توجه به ذهنيتي كه داشتم – به سرعت رفتم سراغ لاله گوششديگه طاقت نياورد و پرسيد كجا رفتم – منم سريع در حين مالوندنش داستان رو واسش تعريف كردم – اونم تو يه لحظه خودش رو رها كرد و ملافه رو از روش كشيد – ضد حالي رو منتظرش بودم خوردم – لعنتي شورتش رو در اورده بود – منم كه مايل بودم ميليمتر به ميليمترشورتش رو پايين بكشم و كونش رو بليسم – تا برسم به كسش يه كمي حالم گرفته شد ولي بروز ندادم – خواستم برم سر وقت سوراخ كون بهشتيش كه مانع شد . بهم فهموند كه از در جلو وارد بهشت بشم و در پشتي بهشت تا اطلاع ثانوي مسدود ميباشد – تو دلم گفتم بيخيال و همه هنر كس ليسيم و يكجا گرد اوردم و شيرجه رفتم تو كس نازنين…….اغراق نباشهبه محض استشمام بوي كسش سرگشته و حيران شدم – مسته مست – معلوم بود دو سه روزي از اپيلاسونش ميگذره – ولي حقيقتا فوق العاده بود
سفيده سفيد – بدون هيچ خال يا لك و پيس -لاش صورتيه صورتي – در دم خودم رو در بهشت برين و هم اغوش با پريان بهشتي ديدم – همون كه خداوند وعده داده- فقط فرقش اين بود كه بهشت من بين محمود آباد و نور تو لاي كس نازنين قرار داشت – ديوانه وار شروع كردم به ليسيدنش – كه به قول مولانا : چنان ديوانگي بگسست بند / كه همه ديوانگان پندم دهند – مخصوصا كاري ميكردم كه بينيم آغشته به آب كسش بشه كه – بوي مسحور كنندش تا اعماق ذهن و وجودم رسوخ كنه تا بعد ها بتونم اين بوي بهشتي رو تو ذهن و مشامم باز آفريني كنم - كه الان كه دارم واستون اين خاطره رو تعريف ميكنم بوي كس نازنين در روح و ذهنم پيچيده و بي قرارم كرده – با اجازتون برم يه سيخ به الهه بزنم برگردم
ولي عزيزان واقعا بعضي از مثل ها خالي از حكمت نيست – مثلا همين مرغ همسايه غازه – خيلي با مسماست – و بارها اين موضوع به من ثابت شده – شايد در يك نگاه الهه از نازنين سر تر باشه -ولي لذت عشقبازي با نازنين – براي من بسي بيش از هم آغوشي با الهه ست – يا حتي بوي تن شون يا بوي لاپاشونبگذريم – بهتره مسائل خصوصي و خانوادگي رو قاطي قضيه نكنم- همينطور با ولع تمام كسه نازنين رو ميبوييدم و ميليسيدم – و نازنين با دو دست سر منو تو كسش فشار ميداد – لذتي بي همانند داشتم – تو يه لحظه منو از ليسيدن بازداشت – نميدونم شايد به لحظه ارضا شدن و ارگاسم نزديك شده بود – با كشش دستاش متوجه شدم كه ميخواد بيام روش و بذارم توش – ولي من هنوز از ليسيدن كسش سير نشده بودم – اومدم روش و با يه چرخش تو حالت 69 قرار گرفتيم – با بيميلي لاپاش رو باز كرد و من شروع كردم به ليسيدن مجدد كسش – ولي ديدم رقبتي واسه ساك زدن از خودش نشون نميده – فقط با دستش يه خورده با كيرم و بيضه هام ور رفت – موقع ليسيدن كسش – آروم انگشت سبابه دست راستم رو بردم رو سوراخ كونش – ديدم ترشح كسش اونجا رم خيس كرده – در حين ليسيدن كسش سعي كردم انگشتم رو بفرستم تو سوراخ كونش – يه خورده خودش رو منقبض كرد و با لحن خاصي پرسيد – چي ميخواي اون تو؟ منم يه كمي خجالت كشيدم – ولي خودم رو نباختم – آهسته گفتم – ميخوام انگشتم طعم و بوي بهشتيه سوراخ كونتو بگيره – اجازه هست برم توش؟ اونم با شيطنت گفت چرا استخاره ميكني؟ هنوز كلامش تموم نشده بود كه با فشار و به سرعت انگشتم رو فرستادم تو كونش – يهو جيغ زد و محكم تخمامو فشار داد – ولي مدهوش تر و مست تر از اون بودم كه انگشتم رو بكشم بيرون – يه لحظه به انگشتم حسوديم شد – كاش تمام وجودم و تمام تنم جاي انگشتم بود و ميفرستادمش اون تو و تا روز قيامت نميومدم بيرون – تو همين فكرا بودم – كه صداي نازنينش منو به خودم اورد كه تو رو خدا بسه ديگه – آروم درش اوردم و انگشتم رو گرفتم جلوي بينيم – حدس ميزنم نتونين متوجه لذت اين كار بشين؟ لذتي رو كه بوييدن انگشتم و مزمزه كردنش در من بوجود آورد در كلام نمي گنجه – پس بگذريم……
راستشو بخواين منم نخواستم ضد حال باشم – چرخيدم و به حالت عادي اومدم روش - كيرم رو با دستم آروم گذاشتم دم چاك كسش – حس كردم چشماش داره دو دو ميزنه و نزديك ارضا بشه – معطل نكردم – سرش رو فرستادم تو – تو تمام مدت نگام به صورتش بود – يه لحظه موقعي كه كيرم داشت داخل كسش ميشد – ديدم داره لبش رو گاز ميگيره – نميدونم ميخواست جلوي ارضا شدن زود هنگامش رو بگيره يا از درد همراه با لذت اين كارو ميكرد؟
كيرم رو تا ته فرستادم توش – حس كردم وقتي تا آخر فشار ميدم – كيرم با يه استخون نرم برخورد ميكنه كه تو اين لحظه نفسش بند مياد – از اين حالت خوشم اومد و كيرم رو چند لحظه اي تو اون حالت نگه داشتم – واقعا چند ثانيه اي نفسش رفت – خودمم ترسيدم
زاويه كيرم رو يكمي قائم كردم و شروع كردم به سرعت تلمبه زدن – هنوز چند لحظه اي از گاييدن كسش به اين حالت نگذشته بود كه شروع كرد به لرزش و جيغ زدنه همراه با ناله – حس كردم كلفتيه كيرم و شدت عملم تو كردن اذيتش كرده - خواستم كردنش رو متوقف كنم -كه ديدم – ضجه ها متعلق به زمان ارضا شدنشه - منو با تمام وجود فشار ميداد – منم با كيرم حسابي از كسش پذيرايي ميكردم - تا ضربان و انقباض مهبلش رو با كيرم حس كردم -بيحال شد و منم دست از تلمبه زدن كشيدم – آروم از توش در اوردم و زانوم رو گذاشتم تو لاپاشكرخته كرخت شده بود – محكم در آغوشش گرفتم و شروع كردم به نوعي مشت و مال دادنش – ديدم اونقدر بيحال شده كه تن ظريفش از اين كار اذيت ميشه – منم بيخيال شدم – فقط كيرم شق مونده بود و دلم ميخواست هر طوري شده آبم بيادولي نه هر طوري شده ! نه!
تو نگاهش يه حالتي بود كه قابل توصيف نيست – يه حس تشكر – شايد هم نوعي خجالت – همراه با لذت – ميدونين زبان قاصره از بيانش – ولي بي تعارف از ارضا شدنش بي نهايت لذت بردم ولي فقط اونطوري كه من فكر ميكردم و ميخواستم نبود – شايد لازم باشه يه چند باري با هم معاشقه كنيم تا لم كار دستمون بياد!
چشماشو بسته بود و خودشو – خود نازنينشو – چه اسم با مسمايي داره پدر سوخته – تو بغلم رها كرده بود – به قول صادق هدايت : تمام تنش رو به من تسليم كرده بود – و حتي روحش رو – احساس خوبي داشتم با اينكه شق درد امانم رو بريده بود از ديدن آرامش نازنين احساس خوبي پيدا ميكردم – بي اختيار پيشوني و چشماشو ميبوسيدم و بي وقفه قربون صدقش ميرفتم – هر از چند گاهي چشاي نازشو مثل مستها باز ميكرد و نگاهي – كه نمي تونم براتون توصيفش كنم - به من ميانداخت – آخ نميتونين حدس بزنين اين لحظات چقدر دل انگيز و دوست داشتني بودن – نمي دونم يه جورايي دلم مي خواست فداش شم و دورش بگردمو بلا گردونش بشم و……..(
همينطور كه در آغوش گرفته بودمش – و بي وقفه مي بوييدمش و مي بوسيدمش و قربون صدقش ميرفتم – يه لحظه حس كردم خوابش برد – آروم از كنارش بلند شدم و لباسهامو پوشيدم – تقريبا دم دماي ظهر بود – اومدم از اتاق بيرون – ديدم الهه تو هال نشسته و محسن رفته حموم دوش بگيره – به كنايه از الهه پرسيدم خوش گذشت؟اونم با پررويي گفت : فكر كنم به شما بيشتر خوش گذشته – منم كم نيوردم و گفتم واقعا – به من كه بي اندازه خوش گذشت
نمي دونم يه حس خجالت – همراه با شرم تو رفتار هر دو مون مشهود بود – من رفتم آشپزخونه يه چايي واسه خودم ريختم و همراه با بيسكويت شروع كردم به خوردن – تو همين حين محسن هم از حموم خارج شد و نيمه عريان رفت به سمت الهه – فكر كنم منو تو آشپزخونه نديده بود – با اشاره الهه دوزاريش افتاد و خودش رو جمع و جور كرد – منم با يه چايي ديگه رفتم تو اتاق خواب پيش نازنين – ديدم نازنين بيدار شده و لباسهاشو پوشيده – نشسته روي تخت – چايي رو دادم دستش و بوسه اي بر روي پيشونيش نهادم – ميدونين يه حس علاقه شديد نسبت به نازنين تو خودم احساس ميكردم – ولي نمي دونستم عاقبت اين روابط و علاقه به كجا ختم ميشه
نازنين با خجالت و به نوعي شرمندگي پرسيد – ساسان چه جوري بريم از اتاق بيرون؟
منم خودم رو بي خيال نشون دادم – تا نازنين دلش آروم بگيره – گفتم اين روابط رو اونا اول شروع كردن – اوني هم كه بايد خجالت بكشه اونا هستن نه ما
خلاصه با كلي كلنجار رفتن قانعش كردم بريم از اتاق بيرون
عزيزان براي جلوگيري از اطاله كلام به طور خلاصه عرض كنم كه با پيشنهاد من رفتيم با ماشين يه چرخي تو پارك جنگلي نور زديم و بعدش هم رفتيم ناهار و تو رستوران خورديم و در حين برگشتن به ويلا – من كه از اين سكوت مصنوعي كلافه شده بودم – رشته كلام رو به دست گرفتم و بدون رو در واسي (همون رودربايستي) و بدون لفافه گفتم – ببينيد يه اتفاقاتي بين ما چهار نفر افتاده – اگه با عقايد موجود بخوايم بهش نگاه كنيم هيچ توجيهي نمي شه واسش پيدا كرد – زندگي همه مون هم تحت الشعاع قرار ميگيره – ولي كار ديگه اي كه مي تونيم بكنيم اينه كه دنبال توجيه نباشيم – اتفاقيه كه افتاده و كاريش هم نميشه كرد – پس بهتره نهايت لذت رو از اين پيش آمد ببريم(حالا تو دلم از حرفهايي كه ميزنم حسابي شرمسارم ولي ……)
حالا همه صم و بكم نشستن و نگاهشون رو از هم ميدزدن – تا چشم تو چشم نشن
منم ديدم حالا كه قافيه به تنگ اومده – گفتم بهتره بزنم به صحراي كربلاگفتم ببين محسن تو با زن من حال كردي منم با زن تو – اين به اون در -خوب؟- (نازنين بعدا به من گفت تو اون لحظه دلش ميخواست زمين دهن وا كنه و اون رو ببلعه )
دوباره گفتم خوب؟ محسن هم با يه كمي خجالت گفت خوب – منم كه زده بودم به سيم آخر – گفتم پس بياين مسافرتمون رو خراب نكنيم – اصلا از اين به بعد تو مسافرتها الهه زن تو باشه نازنين هم زن من – خوب؟( ديگه وقاحت رو به منتها درجه رسونده بودم)
انگار محسن هم كه منتظر بود بالاخره يه نفر قضيه رو راست و ريس كنه – ديگه روش حسابي باز شد – بي مقدمه گفت – كاش علي و ويدا هم اينجا بودن -
به قرآن مي خواستم محكم بخوابونم تو گوشش – مادر به خطا تو فكر گاييدن زن بهترين رفيقشه -جلوي عصبانيتم رو گرفتم و با نگاهي كه بين منو نازنين رد و بدل شد – ديدم اونم به حرومزادگي شوهرش پي برده – با خونسردي گفتم – محسن حماقت نكني قضيه رو واسه كسي تعريف كني؟ اونم مثلا حالت جدي به خودش گرفت و گفت بچه شديا ساسان – همينطوري يه چيزي گفتم كه حرفي زده باشم – تو دلم گفتم آره بي ناموس!! – واسه ويدا هم كيرتو صابون زدي!!
به هر حال با صحبت هاي منو محسن جو موجود يه كم بهتر شد
به محض اينكه رسيديم جلوي در ويلا – منم از موقعيت استفاده كردمو – گفتم يه استراحتي بكنيم و بريم تو استخر – الان هوا جون ميده واسه آب تنيالهه هم كه تا اون موقع ساكت مونده بود – با حالتي كه منتظر بود بقيه هم حرفاشو تاييد كنن گفت همين الان بريم
منو نازنين يه لحظه نگاهمون با هم گره خورد – انگار منتظر جواب من بوداز ماشين پياده شدم و در ويلا رو باز كردم تا ماشين بياد تو بدون هيچ صحبتي من رفتم داخل ويلا – نازنين هم پشت سرم اومد – از پنجره نگاه كردم ديدم محسن و الهه رفتن كنار استخر ……… لباسهامو در اوردمو لباس راحتي تنم كردم و دراز كشيدم رو تخت…… چشمام داشت گرم ميشد كه با صداي خنده و شوخيه نازنين و الهه به خودم اومدم – بلند شدم ديدم بععععععله – با مايو رفتن كنار استخر و دارن همديگه خيس ميكنن و صداي خنده و شوخيشون تا ده تا ويلا اون طرف تر هم ميره ……..(خوشبختانه وسط هفته بود و كسي هم اون دورو برا نبود و ديوار هاي بلند ويلا مانع از ديد ميشد)منم رفتم و از رو بند مايوم رو برداشتم و تنم كردم و به جمع اونا پيوستم
منم مايوم رو پوشيدم و به اونا پيوستم – انگار همشون منتظر ورود من بودنبا اينكه وسط ظهر بود ولي تماس آب استخر با تنم اونو مور مور كرد – يهو حسابي سردم شد – از استخر اومدم بيرون و كنارش دراز كشيدم – محسن و الهه كه حسابي جام لاقيدي رو سر كشيده بودن – به بهانه آب بازي كردن حسابي همديگرو ميمالوندن – نازنين هم كه از ديدن اين صحنه ها هم عصباني شده بود و هم حسادتش گل كرده بود با نگاه ملتمسانه از من ميخواست وارد آب بشم و به نوعي ما هم مقابله به مثل كنيم تو همين گير و دار ديدم محسن به بهانه آب بازي با الهه، داره با دستش تمام تن الهه رو لمس ميكنه – و از اطراف مايو دستش رو تا في خالدون الهه تو ميبره – يه لحظه غيرتم گل كرد و چون بيد بر سر ايمان خود لرزيدم- با خودم گفتم اينا فكر ميكنن -انگار تا ابد اينجا مونده گاريم – هيچ تو فكر برگشتن و تبعات اون نيستن – دائم تو اين فكر بودم كه بعد از برگشتن روابطمون به چه شكلي خواهد بود؟ آيا رغبت همبستر شدن با الهه رو خواهم داشت؟-آيا ميتونم كما في السابق باهاش عشقبازي كنم؟و دها فكر از اين قبيل يه لحظه رهام نميكرد…..
كه يهو مور مورم شد – نازنين پدر سوخته آب پاشيده بود روم – بلند شدم كه وارد آب بشم – ديدم كار الهه ومحسن داره به جاهاي باريك كشيده ميشه -يه لحظه از ديدن اين منظره خشكم زد – ولي به خودم نهيب زدم – قانونيه كه خودت گذاشتي – پس كلاه بي غيرتي رو كشيدم سرم و پريدم تو آب
يه راست رفتم سراغ نازنين – انگار يه جورايي مي خواست با محسن و الهه تصفيه حساب كنه – نمي دونين چي كارا كه نمي كرد و چه كرشمه ها كه نمي اومد - من مبهوت مونده بودم كه اين همون دختر محجوب و ماخوذ به حياست؟
به محض اينكه لمسش كردم – خودش رو تو آغوشم رها كرد -منم نامردي نكردم و يه راست رفتم سراغ لاله گوشش – رفلكس هايي از خودش نشون ميداد كه بيشتر حس ميكردم سعي داره توجه محسن رو جلب كنه – با اولين ناله هاش يه لحظه محسن و الهه توجه شون جلب شد و دست از لب گرفتن كشيدن – ولي نمي دونم محسن پيش خودش چه فكري كرد و دوباره برگشت رفت سراغ زير گردن الهه – احتمالا كلاه كس كشيش رو گذاشته بود بالاتر -
حس كردم يه دور باطل بين ما داره بوجود مياد كه تنها چيزي كه توش نيست ،لذت بردنه – همه يه جورايي دارن به هم ضد حال ميزنن -
محسن مايو الهه رو تا نصفه در اورد و شروع كرد به خوردن پستوناش – الهه تخم سگم جيغ هايي ميزد و ناله هايي ميكرد كه من تا حالا ازش نشنيده بودم -
ديدم اينجوري نميشه – سرماي آب هم مزيد بر علت شده بود حرارت و حشر رو كاملا خنثي ميكرد -
نازنين رو از پشت بغل كردمو هلش دادم به سمت پله هاي استخر – از آب خارج شديم و كنار استخر بي مقدمه يقش كردم – يه نگاهي به محسن و الهه انداختمديدم الهه داره تو آب – كير محسن رو ساك ميزنه – تو دلم گفتم استغرالله ربي و…….
به خودم گفتم حالا كه اينجوريه بگرد تا بگرديم – من كه از ديدن سكس الهه و محسن هم تحريك شده بودم و هم عصباني – با شدت عمل شروع كردم مايو نازنين رو كه به تنش چسبيده بود در بيارم – ديگه طاقت نداشتم – به محض رويت سينه هاش اونا رو تو دهنم گرفتم و ما بقي مايو رو كشيدم پايين و از تنش خارج كردم – نازنين طفلك كاملا جا خورد كه بي مقدمه كون برهنش كردم – نشوندمش لب استخر و رفتم سر وقت كس بي همانندش -تماس زبونم با چوچولش حس ناگفتني و دوست داشتني يي رو در من بوجود مياورد-انگار آفريننده تمام هنرش رو در آفريدن كس نازنين به كار بسته بود -متوجه شدم تماس آب با كسش باعث شده بود ديگه بويي ازش به مشامم نرسه- در دم ياد بوي پيراهن يوسف و بهشت گم شده و چندتا فيلم ديگه افتادم……… – همينطور كه ديوانه وار زبونم رو تو كسش ميچرخوندم و با زبونم تلمبه ميزدم با نگاهم ازش مي پرسيدم پس عطره بهشتيه كست كو؟؟! انگار نازنين كه پشتش به محسن و الهه بودو نگاه سنگين اونا رو رو خودش حس ميكرد و كاملا معذب بود (نه چند دقيقه پيش كه ميخواست تو همون استخر بهم بده – نه الان كه كسش اصلا آب نميندازه) – انگار اونم متوجه نگاه لبريز از سوال من شد -
بلند شدم و رو لبه استخر دراز كشيدم و از نازنين هم خواستم به صورت معكوس69بياد روم – نگاهم رو به سمت محسن و الهه برگردوندم – ديدم الهه تو قسمت كم عمق قنبل كرده و محسن از پشت داره _ احتمالا _ كسش رو سرويس ميكنه- شايد هم سوراخ كونش رو – ولي حس عجيبي داشتم – هيچوقت فكر نمي كردم از ديدن گاييده شدم همسرم جلوي چشمام اينقدر لذت ببرم ( حالا ممكنه پيش خودتون بنده رو ملقب به انواع القاب كه لايق خودتونه بكنين – ولي به قول شهيد راه آزادي خسرو گلسرخي: گر ما ز سر بريده ميترسيديم / در محضر عاشقان نمي رقصيديم ) سرم رو كه برگردوندم – كس خوش استيل نازنين كه كم كم داشت آب ميانداخت – ديدم رو صورتمه – انگار نازنين هم مبهوت تماشاي اونا بودزبونم رو علم كردم و با فشار دست به باسن خوش تراش نازنين بهش فهموندم كسش رو به زبونم فشار بده و تلمبه بزنه رو
دهنم – اولش آروم و اندكي بعد با شدت تمام شروع به اين كار كرد – كس بهشتيش آروم آروم داشت لزج ميشد و بوي مدهوش كنندش داشت به مشامم مي رسيد - ولي فشار ضربات كس و كون نازنين به فك و دهنم و دردي كه به فكم منتقل ميشد تقريبا حس لذت رو از من گرفته بود – رومم نميشد بهش بگم – همچين دور برداشته بود كه نزديك بود سرم با لبه استخر يكي بشه – ديگه طاقت نياوردم و متوقفش كردم
-
ازش خواستم تغيير موضع بديم و من بيام بالا و اون بره زيرم(ادامه دارد

Серпень 10, 2009 at 10:34 am Залишити коментар

دانلود کلیپ سکسی از دختر کون گشاد

سلام دوستان
خب این هم یک کلیپ سکسی!! تقصیر من نیست،چون اصلاً دوست نداشتم وارد این مقوله شم،آخه با گروه خون من سازگاری نداره
البته بگم که امامزاده نیستم،اما هر سخنی جایی و هر نکته مکانی دارد
اگه خوشتون نیومد بر من خرده نگیرید،چون هر کسی را بهر کاری ساخته اند
از این به بعد سعی می کنم کلیپ های دیدنی تر و زیباتر از این ها واسه تون بذارم

Серпень 9, 2009 at 6:51 am 4 коментарів

داستان های سکسی

<!–[endif]–>

خیلی وقت بود دیگه دوست دختر نداشتم! به خودم گفته بودم یه 20/30 تا جور میکنم که هر کدوم بهم زدن بگم به فلانم برو… (چون دیگه خسته شده بودم از ناز کشی و…)

دوران چت قبل عید همین سال 84 ماه بهمن بود دقیقآ یادمه با یه دختر تو روم سکسی آشنا شدم ! خیلی ناز میکرد ! دیر جواب میداد ! اگه جواب مبداد هم دست و پا شکسته….

خلاصه به حرف آوردمش. گفت پرناز 18 کیش زندگی میکنه . باباش اونجا بازاری هست و بوتیک بزرگی داره ! خودشم با این سن کم با یه پسری بنام فرهاد رفیق 34/36 سالش بوده ولی چهرش جوری بوده که حتی دوستای پرناز هم فکر میکردن 25 سالشه! گفت باید بره! گیر دادم نرو که گفت باید آرایش کنم میخوام برم پیش فرهاد        !
دختره پرو پرو جلو منمیگفت میخوام برم خونه فرهاد         !!
منم شک کردم ! البته بعد حرفاش خودش تابلو گفت من پرده ندارم اپن هستم ولی جنده نیستم !
منم دیگه فهمیدم امکان نداره بره خونه فرهاد نده                    !
اون دیووس هم با اون سنش زده پرده دختره مردم رو جر داده بود ( هر چند خود پرناز خواسته) ولی ..
به هر حال شمارم رو دادم و خداحافظی کردیم !فرداش زنگ زد یه صدای دخترونه تا حدودی ناز که شروع کرد به حرف زدن و از خودش گفت از زندگیش که 2 تا داداش کوچولو داره و چند ساله اومدن کیش و خیلی ها دیگه میشناسنش ! بهش گیر دادم گفتم آخه دیوونه چرا با همچین پسری دوست شدی با این سن و سال آش و لاش عرق خوره ولگرد ! آخه تو کجا اون کجا ! دیگه 4 روز پشت سر هم حرف زدیم نگو خانوم وابسته شده بد جور دیدم میگه علی جوونم ترو خدا بلیط میگیرم میفرستم برات بیا کیش ببینمت ! منم که ناز میکردم و گفتم نه که 2 روز گذشت دیدم زنگ زد گفت فرهاد گیر داده میگه چرا اشغال تلفن من دیگه نمیتونم زیاد زنگ بزنم ! دوباره فرداش زنگ زد با دوستش گفت شماره منو داده به فرهاد ! فرهاد اگه بهت زنگ زد بگو با من کاری نداشتی و منو نمیشناسی و گریه میکرد شبها خونشون !
حتا انقدر ترسیده بود اون و از دست بده به مادرشم مجبور شد بگه قضیه فرهاد و رفاقتش رو…
دیگه خانوم دیر به دیر زنگ میزد ماهی یکبار منم چند تا دختره دیگه باهام دوست شدن ولی به دلم نمیشستن! یه روز زنگ زد دعوام شد گفتم تو منو مسخره کردی اونم گفت داره میاد تهران عروسی ( همین تابستون((آبان)) ) منم نه خوشحال شدم نه چیزی نشون دادم!گفت خوشحال نیستی ؟ چیزی نگفتم ! چند روز بعد دیدم اومده چت منم با یه اد دیگه اومدم بهش پم دادم با ناز جواب داد ! دیدم یه عکس سکسی ناز هم گوشه صفحه گذاشته و منم شروع کردم به حرفای…

خانوم هم 4 تا جواب سکسی داد منم کفرم درومد با ای دی خودم پی ام دادم اونم زود عکس رو برداشت و گفت من پرناز نیستم پسر دائی شم ! منم تو دلک گفتم خفه از طرز پی ام معلوم خودتی!
خلاصه گفت اگه با پرناز کار داری زنگ بزنم بهش بگم بهت زنگ بزنه منم گفتم

خر خودتی ( تو دلم ) یدفعه دیدم تا دی سی شدم زنگ تل درومد ! خودش بود گفت فامیلمون زنگ زد گفته بهت بزنم !منم با بی میلی حرف زدم باهاش ولی نمیدونم چرا دوستش داشتم !

خلاصه بعد اینهمه کش مکش خانوم برگشت کیش و زنگ زد گفت رفتیم عروسی فلان لباس رو پوشیدم رقصیدم کلی دل بردم و ازین جور حرفا بعد مدل لباسش رو تعریف کرد و دیگه رفت منم 1 ماه بعد رفتم کیش ! زنگ زدم بهش گفتم من کیش هستم ! اونم دیوونه شد از خوشحالی قرار شد من برم هتل فردا یا برم خونشون یا اون بیاد ببینمش !خلاصه همون اولی شد ! آدرس داد رفتم خونشون درو زد رفتم بالا پشته در که رسیدم در و باز کرد وایییییییییییییییییی چه جیگری(فقط حیف یکم لاغر بود ژنش اینطوری بود) یه دفعه منو بغل کرد و کشوند تو نازش کردم ! هر چند به خاطر کاراش و بی خیالیاش دلخور بودم ولی هم من کینه ای نبودم و احساساتی هم اون لحضه فقط اونو میدیدم ! نشت رو مبل یکم حرف زد شربت آورد !

یه شلواره سفید چسب زیره زانو با یه بلوز سفید با یه دمپائی رو فرشی خوشگل ! لباش سرخ ! آدم میخواست قورتش بده !

کلآ تا حدودی شبیه آیشواریا رای ( هنر پیشه هندی) بود ولی فرض کنید کوچیکش کنید و لاغر تر و و نه به اون زیبائی…. دیگه فکر شیطنت زد به سرم ! گفتم پری برو اون لباسی که تو عروسی پوشیده بودی رو برام بپوش ببینمت ! اونم باز ناز قبول کرد و رفت بعد 6 /7 دقیقه اومد !اووووووووووووووووووووووف چه کسی شده بود ! یه بلور دامن یه سره مشکی با کفشای پاشنه بلند 7 سانتی موهای باز بعد اومد جلوم یه چرخی زد گفت نازه یکم رقصید منم با رقص دختر خیلی حشری میشم و دیگه نفهمیدم چی شد اونم که با ناز و عشوش کشته بود منو بعد گفت دیدی ؟ پسندیدی ؟ اجازه هست عوض کنم ؟ منم دستمو باز کردم که بیاد بغلم اونم آروم آروم اومد نشست بغلم سفت بغلش کردم با دستم چونش رو گرفتم بالا آروم شروع کردم به چشیدن مزه لبش !واییییییییی سرخ داغ شیرین اووووووووووم ! الانم میخوام ! بعد دیدم شل شد شروع کردم به فشار دادن رونش یه دفعه بلند شد گفت زیپش رو باز کن منم باز کردم وای از تنش سر خورد افتاد

یه بدن برنزه شده که خودشم میگفت هفتهای 2 بار میره پلاژ ! منم سفت بغلش کردم لباشو خوردم لیسش زدم بغلش کردم بردمش تو نخت مامان باباش انداختمش رو تخت شروع کردم خوردن سینش ججججون بعد لیسیدن گردن شیکم ! پاهاشو انداختم رو شونم از رو شرت کس نازه داغشو حس کردم و لیسیدم ! واییییی شرتم در آوردم ! ولی باز حواسم رفت به کفشاش ! منم خیلی فتیش رو دوست داشتم ولی پاهای ناز و تمیز ! اونم پای پری اوووووووووووف شروع کردم به لیسیدن پاشنه کفشش اون فقط نگام میکرد بیشتر خوردم پا بندشم لیشیدم خوردم انگشتاشو خوردم دیگه رفتم بالا آروم دست گذاشتم لایه چاک کسش که جیغ زد گفت وووووئی آه ه ه ه ه ه ه ه بخورش منم خوردم چه خوردنی دیگه داشت گریش در میومد میگفت بکن مردم !
منم تازه برش گردوندم کونش رو خوردم واییییییییییییییی سوراخ صورتی تنگ ! بعد دیگه خودم هم دیوونه شدم پاهاشو دادم بالا گذاشتم جلو کسش کردم تو در آوردم هی تکرار کردم شاکی شد گفت ده بسه جرم بده مردمممممممممم !بکن تا ته بکن اوووووووووووف منم شروع کردم به کمر زدن وای چقدر همه چیز خوب پیش رفته بود و حالا تو سکس هم همه چیز قشنگ بود هم آه و نالش ناز بود هم صداش هم کسش تنگ داغ و لیز منم سرعتم رو بیشتر کردم اونم میگفت بیشتر میخوام که دیدم بعد چند دقیقه خانوم ارضا شد ولی منم کاندوم تاخیر انداز کشیده بودم طول میکشید واسه همین برش گردوندم از کون آروم گذاشتم سرش که رفت تو جیغی زد که گفتم هر کی اومده کیش جشنواره فهمید اینجا چه خبره !منم محکم تر کردم موهاشو گرفتم تو دستم میکشیدم سینشو چنگ میزدم محکم فشار میدادم نوکش رو وایییییییییییی چه روزی بود
بعد کلاهک کیرم رو که کردم دیگه تا ته فرسنادم تو کونش شروع کردم به عقب جلو کردن وقتی صورتش رو لمس میکردم و دستم رو میزاشتم جلو دهنش که از درد دستمو گاز بگیره دیدم صورت ماهش خیسه داره گریه میکنه منم بیشترو بیشر میکردم و محکم تر که دیدم داره میگه وااااااااااااااااااااااای دارم جر میخورممممممم پاره شدم دو تا شدم از وسط وای مامانییییییییییی کجائیییییییی علی آروم تر وای مامان جووووووووووون اووووووووووف مردم آرومممم و هق هق میکرد منم انقدر کردم کشیدم بیرون کاندوم رو کشیدم از کیرم و همشو ریختم تو دهنش و رو موهاش اونم قورت داد گفت بشین تا بیام !
10 دقیقه رفت دوش گرفت ! منم میترسیدم مامانش بیاد ! وایییی چی میشد ! منم لباسام رو پوشیدم اومد بغلش کردم نازش کردم هنوز یکم موهاش تر بود !لباشو خوردم آرومش کردم گفتم من دارم برمیگردم تهران توام مواظب خودت باش و دختره خوبی باش ! اونم یه هدیه داد بهم !
گفت وقتی اومدم تهران میخواستم بدم که نیومدی ! منم باز بوسش کردم و تشکر ! اونم گفت مرسی از سکس با حالت ! گفت میام تهران بازم ولی ایندفه خونه شما ! و من برگشتم !!!!

Серпень 5, 2009 at 8:26 am Залишити коментар

نیلوفر

نیلوفر

وقتی از خونه به سمت فرودگاه حرکت میکردم، خودم هم نمیدونستم که در این سفر اداری ممکنه چه اتفاقی برام بیفته و با چه کسی روبرو بشم. اون شب فرودگاه خیلی شلوغ بود. بلیت و چمدانم رو تحویل دادم و کارت پرواز رو از مامور فرودگاه گرفتم. موقعی که از میان مسافران بیرون میومدم یه دفعه چشمم به یک قیافه آشنا افتاد و نگاهمون بهم گره خورد. هرچند سالها گذشته بود، ولی خوب شناختمش موجود نفرت انگیزی که همیشه از بخاطرآوردن اسمش چندشم میشد: نیلوفر منصوری!
سابقه آشنایی ما به گذشته های دور برمیگشت. حدود 12 سال پیش و زمانی که هردومون دانشجو بودیم. نیلوفر دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه اهواز بود و هرچند ما هم رشته نبودیم ولی منهم مثل خیلی از پسرهای دیگه، اونو خوب می شناختم! هنر نیلوفر این بود که با وجودیکه چندان زیبا نبود، ولی خیلی راحت با رفتار تحریک کننده و اغواگرش همه پسرها رو اسیر خودش می کرد. او فوق العاده هم تنوع طلب بود و هرگز مدت زیادی رو با یک نفر سرنمیکرد و مرتب دنبال شکار میگشت. کافی بود شما ظاهری زیبا ، وضعیت مالی خوب یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید، در اینصورت نیلوفر حتما” به شما پاسخ مثبت میداد! خیلی از دانشجوها و اساتید و حتی شاید بعضی از افرادی هم که بیرون از دانشگاه بودند و سرشون به تنشون می ارزید طعم نیلوفر را چشیده بودند!!
شاید خیلی ها از روی عشق و علاقه به دنبال او میرفتند ولی نیلوفر اصلااهل این حرفها نبود و فقط به سکس فکر میکرد. افرادی که با عشق و صداقت با او ارتباط برقرار میکردند ضربه روحی سختی میخوردند و آنهایی که مثل خودش پلید و سنگ دل بودند از مصاحبت با او حتی برای یک شب هم که شده، بسیارکامروا میشدند و لذت حیوانی فراوانی میبردند. منهم جزء گروهی بودم که نیلوفر عشق و احساسشان را به بازی گرفته بود و جواب صداقت آنها را با بی وفایی داده بود. بعد از پایان دانشگاه و موقعی که دیگه گند کار میخواست در بیاد، نیلوفر با یکی از دوست پسرهای پخمه اش بنام مجتبی ازدواج کرد و آن بیچاره تفاخر میکرد که بالاخره در این مسابقه و در رقابت با سایر هم دوره ای ها برنده شده و کاپ افتخار را نصیب خودش کرده است! (البته از خیلیها شنیده بودم که نیلوفر بعد از ازدواج همچنان به رویه سابق خود ادامه میدهد و چون مجتبی نمیتواند او را خوب ارضا کند، بعضی شبها دور از چشم شوهرش با دیگران همخوابه میشود تا بازهم در زندگی تنوع داشته باشد!)
اینک بعد از این همه سال یکبار دیگر من با نیلوفر روبرو شده بودم. وانمود کردم که او را ندیده ام و خواستم با عجله به سالن انتظار بروم ولی او که هیچوقت بویی از شرم و حیا نبرده بود بین جمعیت با صدای بلند مرا صدا کرد. به ناچار ایستادم و وانمود کردم که از دیدنش خیلی خوشحال شده ام. هنوز هم رفتارش پر از عشوه بود. با گذشته هیچ فرقی نکرده بود، چین و چروکهای صورتش را با آرایش غلیظ پوشانده بود و بینی عقابیش را با عمل جراحی بالا کشیده بود.
باکمال تعجب فهمیدم که همراه من و با همان پرواز عازم تهران است. مطمئن بودم که عرضه و لیاقت ندارد و فقط بخاطر غیرت مجتبی و اضافه کاریهایی که خودش خارج از وقت اداری برای بعضیها انجام داده بود به مقام و منصبی رسیده و حالا هم برای یک ماموریت اداری عازم تهران بود!! ظاهرا” بعضی از مسولان اداره شان هم طعم نیلوفر را چشیده و از آن خوششان آمده بود!
باوجود تمام نفرتی که نسبت به او در خودم حس میکردم ولی بازهم رفتار پرعشوه و اغواگرش مرا وسوسه کرد تا این سفر اداری را با طعم نیلوفر شیرین کنم! در تحویل اسباب و اثاثیه اش به او کمک کردم و به اتفاق هم راهی سالن انتظار شدیم. ابتدا سعی کردم در رفتارم با او رسمی باشم، حال شوهرش مجتبی را پرسیدم، او خنده معنی داری کرد و گفت مجتبی هنوز هم مثل گذشته هاست(حتما” منظورش این بود که هنوز هم نمیتواند او را ارضاکند!).
با ذوق و اشتیاق از گذشته ها گفت. حتی از یادآوری خاطره سکسی که باهم داشتیم هم خجالت نکشید و با وقاحت تمام از لذت آن سکس تعریف کرد. یادآوری آن خاطره وجود مرا غرق نفرت کرد. هنوز هم نمیفهمم که در دوره دانشجویی چطور حاضر شدم در آغوش این شیطان بخوابم!
نمیدانم شاید از روی تمسخر یا چیز دیگری بود ولی ناغافل دهنم بازشد و گفتم: کاش میشد آن خاطره را یکبار دیگر تکرار کنیم! میخواستم ببینم آیا هنوز وقاحت گذشته اش را دارد؟ ولی او پررو تر از این حرفها بود و غیر ممکن بود که پیشنهاد مرا رد کند. برق شادی را در چشمان نیلوفر دیدم. مطمئن بودم که دارد با خودش میگوید: برای دومین بار این مرد را شکار کردم!
بدون معطلی پرسید امشب کجا اقامت میکنی؟ و من با خنده معنی داری جواب دادم هر جا که به شما نزدیکتر باشد!! گوشی موبایلش را درآورد و با هتل خودش تماس گرفت و به دروغ مرا یکی از همکارانش معرفی کرد و به این بهانه توانست یک اتاق هم برای من رزرو کند.
خوشبختانه پرواز بدون تاخیر انجام شد و ساعتی بعد ما با تاکسی به سمت هتل در حرکت بودیم. هرکدام یک اتاق جداگانه گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق با هم به رستوران رفتیم و شام خوردیم. مجبور بودم تمام نفرتم را از او مخفی کنم تا امشب بتوانم گذشته را تلافی کنم. اقرار میکنم که جز تنفر و انتقام هیچ احساس دیگری در من نبود و فقط وانمود میکردم که شهوت زده شده ام. بعد از شام لیوان نوشابه ام را سرکشیدم و سرم را جلو بردم و آهسته به نیلوفر گفتم: ساعت دوازده و نیم منتظرم باش و در اتاقت را باز بگذار. براحتی میشد آتش شهوت را در چشمانش دید. به اتاقم رفتم و بعد از حمام روی تختخواب دراز کشیدم. دو ساعتی فرصت داشتم تا یکبار دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را مرور کنم و سراسر وجودم از تنفر و انزجار آکنده شود.
ساعت دوازده و نیم شب فرا رسید. به آهستگی از اتاقم خارج شدم. اکثر چراغهای راهرو خاموش بود و بیشتر مسافران هتل در خواب بودند. برای آنکه کسی متوجه نشود، سوار آسانسور نشدم و از طریق پله ها دو طبقه پایینتر رفتم. اتاق 230. در اتاق بسته بود ولی قفل نبود. ترسیدم اگر در بزنم اتاق بغلی از خواب بیدار شوند. به آهستگی در را فشار دادم و وارد اتاق شدم. نور آباژور کمی اتاق را روشن کرده بود. نیلوفر مثل همیشه در انتظار شکار خود بود. با وجود آنکه در مسافرت بود ولی پیش بینی های لازم را کرده بود و یک سوتین زیبا با شورت لامبادایی قرمز که بسیار تحریک کننده بود، پوشیده بود. مقابلش ایستادم و با اکراه بوسیدمش. مثل دخترهای جوان با عشوه و ناز شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کرد. حرارت دستاش شهوت مرا تحریک کرد. شلوارم را که در آورد، خودم را محکم به او چسباندم. هنوز هم مثل گذشته ها باسنش بهترین تکیه گاه کیر شق شده من بود! گمان میکرد که مثل سابق میخواهم با او معاشقه کنم تا او بازهم احساسات مرا زیر پاهایش له کند.
همچنان ایستاده بودیم. به سمت من برگشت، سعی داشت بزور از من لب بگیرد. وقتی لبهایش را قفل کرد دیگر مجال فرار از آنها نبود. با هر دو دستم به باسنش ضربه میزدم. آنقدر محکم که ممکن بود صدای آن از اتاق بیرون برود. غلیان شهوتش مانع از ابراز درد میشد و هیچ نمیگفت. آنقدر ضربه زدم که باسنش قرمز شد.
مطمئن بودم که با خودش فکر میکند بازهم مثل گذشته سرم را بین پاهایش میبرم و کسش را میخورم تا او غرق لذت شود. ولی اشتباه کرده بود. او را روی تخت خواباندم ، نمیخواستم کوچکترین علاقه و احساسی در این سکس از خودم نشان دهم. کیرم را از زیر کش بغل شورت بیرون آوردم. آه کشید،دستش را جلو آورد تا حرارت آنرا حس کند. خیلی تحریک شده بود ولی من پاهایش را از هم باز کردم و بدون معطلی کیرم را به سمت کسش بردم و فشار دادم. هرچند دیگر تنگی سابق را نداشت ولی هنوز هم گرم و نرم بود! آثار دلخوری در چهره نیلوفر نمایان بود که چرا من بدون مقدمه سر اصل مطلب رفته ام!
چند تلمبه زدم و بعد کیرم را بیرون کشیدم.مایع سفیدی اطراف کیرم را پوشانده بود.پاهایش را رها کردم و از روی تنه او بالا رفتم، کیرم را به سمت دهانش بردم. هیچوقت عادت نداشت خوب ساک بزند، ولی حالا برای من مهم نبود، فقط میخواستم ترشحات کسش را بخورد خودش بدهم! با همه اکراهی که از اینکار داشت ولی شاید غلیان شهوت باعث شد که سرکیرم را وارد دهانش کند، بدون توجه به احساس خوبی که از مکیدن کیرم داشتم، تمام آنرا بزور داخل دهانش فرو کردم. میخواست اوغ بزند! وقتی از بالا او را میدیدم که لای پاهای من خوابیده و کیرم را میخورد، احساس رضایت خاطر میکردم.
نیلوفر با نگاهش به من التماس میکرد که کمی مهربانتر باشم و مثل گذشته سکسی پراحساس با او داشته باشم. سعی میکرد با تکرار واژه «عزیزم» مرا تحت تاثیر قرار بدهد ولی سخت در اشتباه بود. بناچار ترفند دیگری بکار برد. کیرم را در دست گرفت و شروع به بوسیدن تخمها و حتی باسنم کرد. خیلی سعی داشت وانمود کند که شیفته کیر من شده!! کمی پاهایم را ازهم باز کردم و به او اجازه دادم چند دقیقه ای با کیر من عشقبازی کند و هرجایی را که دلش میخواهد بخورد. بیچاره حتی اطراف مقعدم را هم زبان کشید! و اینکار را چقدر خوب انجام میداد!! باید اعتراف کنم که اگر چند دقیقه دیگر ادامه میداد، من مغلوب او میشدم. پاهایش را از هم باز کرده بود و با دست اندامهای جنسیش را میمالید. به میان پاهایش رفتم، گمان میکرد میخواهم برایش سکس دهانی انجام دهم ولی کور خوانده بود! کیر شق شده ام را برای دومین بار وارد کسش کردم، قدرت بدنیش کمتر از آن بود که مانع من شود. تمام نفرتی که از او داشتم را در بدنم جمع کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. سعی میکردم کیرم را با تمام نیرو تا اعماق واژنش فرو کنم! صدای برخورد رانم با بدن او به یک موسیقی یکنواخت تبدیل شده بود. نیلوفر هیچ لذتی از این سکس نمیبرد، منهم لذتی نمیبردم ولی خوشحال بودم که دارم انتقام میگیرم! برای اینکه او را بیشتر زجر بدهم عمدا” آه میکشیدم تا تصور کند که خیلی لذت میبرم. برای اولین بار در عمرم دلم میخواست که زودتر آبم بیاید تا راحت شوم!
انقباضی که در عضلات لگنم احساس کردم به من هشدار داد که تا انزال چند لحظه ای بیشتر فاصله ندارم. با عجله کیرم را بیرون کشیدم و با دست محکم مالیدمش. عمدا”چند آه بلند کشیدم و بعد آبم را با فشار روی صورت نیلوفر پاشیدم. همه چیز خیلی خوب و سریع اجرا شد. با شورت قرمزی که کنار تختخواب بود خودم را تمیز کردم و فورا” لباس پوشیدم. نیلوفر هاج و واج مانده بود. لحظه ای بعد من درحال خروج از اتاق بودم و او با دستمال کاغذی صورتش را تمیز میکرد. حالا صورت نیلوفر از همیشه زشت تر و کثیف تر شده بود!!

 

Лютий 9, 2008 at 3:12 pm Залишити коментар


بهترین ایمیل های سکسی در ایمیل شما عکس فیلم کوس کون کیر خفن!

چنان که مایل به ارسال
داستان های سکسی بدون خطر فیلتر شدن به ایمیل خود هستید روی آدرس زیر کلیک کنید و
سپس ایمیل خود را وارد کنید

 
کلیک کنید

با وارد کردن ایمیل
خود، شما هر روز ایمیل های بسیار حاوی عکس فیلم و داستان سکسی دریافت می کنید! لذت
را با ما تجربه کنید

RSS خرید پستی فروشگاه لوزارم آرایشی زیور آلات

  • Відбулась помилка — схоже, що канал не працює. Спробуйте ще раз.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 247 other followers